سادگی

یکی از بدترین حس هایی که درونم دارم اینه که اطرافیانم منو آدمی  « ساده » فرض میکنند .

گاهی اوقات با خودم فکر میکنم که یک عده از سادگی من سواستفاده میکنن

این خیلی حس بدی هستش که که اکثر اوقات ؛ با تمام وجودم ؛ از روی محبت و سادگی ؛ در حَق عزیزانم خوبی میکنم محبت میکنم اما اونا نمیتونن اینو درک کنن که این محبت چقدر ارزش داره !

اونا قدرت درک اینو ندارن  ؛ و هرگز نخواهند فهمید که چقدر دل صاف و ساده ارزش داره !

متاسفانه آدمای این دوره تو چاپلوسی استاد هستن ؛ اما من چاپلوسی رو هیچوقت نخواستم یادبگیرم .

  آدمای زندگی من برای سادگی ارزش  قائل نیستند .

همون آدما توی دلشون به « سادگی من » میخندن !

یک حس خیلی بدی دارم ...

اما من آدمای ساده بایک دل پاک  رو دوست دارم؛ دلی که درونش هیچ کینه و دروغی نباشه !

متاسفم برای آدمای زندگیم که ارزش سادگی رو نمیتونن بفهمن ....

کمی صبر میخواهم

این روزا هیچکس منو نمیتونه بفهمه . هیچکس...

اتفاقات خوبی توی زندگیم نداشتم

از گرفتاریای این چند روز گرفته ؛ از دل مشغولیام  تا عمل مامان...

دیشب رو توی بیمارستان پیش مامان بودم ؛ حتی لحظه ای خواب رو به چشمام ندیدم

چقدر سخته آدم عزیزش رو توی حالت زَجر و مریضی ببینه. خیلی سخته ...

تا صبح بالای سر مامان اشک ریختم و اشک ریختم .

.واقعا حس کردم دیگه صبری برام نمونده .هیچ صبری ندارم 

خداوندا از تو خواسته ای دارم :چیز زیادی نمیخواهم

فقط کمی صبر میخواهم ؛ خیلی زیاد نباشد  ...

به اندازه ای که این روزهای سخت رو تاب بیاورم  و دَم نزنم.

میخواهم به اندازه ای صبور باشم که حتی اگر شکستم ؛ اگر خُرد شدم ؛ نگذارم کسی صدای شکستنم را بفهمد . این روزها خدای صبر شده ام!

اما باز هم کَم می آورم . کَم می آوردم در مقابل ناملایمت های دنیا ...

بارون

امروز زمین خشک دوباره رنگ بارون به خودش گرفت ؛ بوی نم بارون همه جا رو پُر کرده

من عاشق بارونم ؛ عاشق قدم زدن زیر بارون . حتی خیس شدن زیر بارون رو هم دوست دارم.

بارون تُند تر تُند تر شد و من مجبور شدم بارون رو از پشت پنجره تماشا کنم.

روی شیشه ی بخار گرفته ی پنجره دستم رو میکشم .

امروز دلم خیلی گرفته . ناخوداگاه چشام خیس میشه !

زیر لب شعری رو زمزمه میکنم ؛ شعری از « حمید مصدق » که برام پُر از خاطره است :

( وای باران ؛ باران ؛  شیشه ی پنجره را باران شُست ! اما چه کسی از دل من نقش تو را خواهد شُست ؟ )

به فکر فرو میرم .راستش این روزا خیلی نگرانم .نمیدونم چه کسی دوباره به قلبم راه پیدا میکنه .

همینطور که غرق افکارم شدم لحظه ای بیرون رو نگاه میکنم.

بارون نم نم شد . اصلا دلم نمخواد بارون بند بیاد .

پنجره رو باز میکنم . وای چه هوایی .عاشق بوی بارونم ؛ ریه هام رو پُر از هوا میکنم و یک نفس عمیق میکشم.

بی اراده لبخند رو لبام میشنه و من نگرانی هام رو فراموش میکنم .

«کاش همیشه بارون بیاد و من فراموش کنم که چقدر تنها شدم»

حاضر میشم تا برم کلاس !

میخوام کمی قدم بزنم و برای ساعتی هم شده از دغدغه های زندگی دور باشم ....

پدرم

پدرم تنها مردی است که دوست داشتنش بوی صداقت میدهد .

پدرم فرشته است ؛ فرشته ای صبور و ساکت ؛ پدرم فردی است قوی و استوار

تا به حال از زبان پدرم کلمه ی شکایت آمیز نشنیده ام ؛ پدرم کمرش خم شد اما یک بار شکایت نکرد از روزگار .

او جوانی اش را داد ؛ در ازای اینکه من قد بکشم و بزرگ شوم !

من همه چیز داشتم در این عالم اما یک چیز مثل خوره روحم را آزار میداد .

من هرگز نمیتوانم درد کشیدن او را تحمل کنم .او درد کشید و تحمل کرد.

پدرم من صبور بودن را آز تو آموختم ؛

آموختم در حالیکه دیگران بالای سرم اشک میریزند من لبخند بزنم و این یعنی : « صبر »

پدرم برایت حرف های ناگفته زیاد دارم .حرفهایی که تابحال نگفته ام ؛ نگفته ام چون تحمل ناراحتی تو را ندارم.

برایت از چه بگوییم : بگویم که زخم های دلم آنقدر عمیق شده ؛ که میتوان به راحتی در آن درختی کاشت ؟

بگویم دلم راشکستند ؟ بگویم که تنهای تنها مانده ام ؟ بگویم که دیگر دنیا در چشمم تیره و تار شده ؟ 

میدانم که راهی جز صبر پیش رو ندارم ؛ راهی که خودت به من آموختی . آموختی که در مقابل مشکلاتم بایستم و بجنگم . و من این را مدیون تو هستم ... .....

پدرم من تمام وجودم را مدیون محبت های تو هست ؛ پدرم بهترین مرد دنیاست ........

دیگر احساسی ندارم

این درسته که عشق اول هیچوقت از یاد آدمی نخوادهد رفت . عشق اول خیلی خووب تو ذهنت حک میشه .

با و جودت یکی میشه ؛ با تارو پود وجودت گره میخوره ؛ تا آخر عمرت فراموشش نخواهی کرد اولین بار دلت لرزیده .

درست زمانیکه فکر میکنی نمیتونی بدون اون زندگیتو ادامه بدی خیلی راحت تنهات میزاره و میره .....

هرروز دلتنگ تر از روز قبل میشی ؛ هرروز سرخورده تر میشی .با خاطراتت زندگی میکنی و بایاد اون زنده ای .

باخودت تصمیم میگیری دیگه هیچکسو به دلت راه ندی ! میترسی دوباره عاشق بشی و عشقت دوباره .............

بالاخره روزی میرسه که میفهمی دیگه تو قلبت هیچ احساسی نداری

میفهمی چقدر دلت سرد و بی روح شده ؛ خالی از هیچ حسی ؛

حتی گاهی اوقات شک میکنی قلبی هم تو سینه داری

حتی نفس کم میاری برای نفس کشیدن ؛ دیگه از اشک خبری نیست .چشمه ی اشکت خشک میشه

میفهمی نه قلبی داری برای تپیدن و نه اشکی برای ریختن

تبدیل میشی به یک عروسک سرد و بی احساس ؛ بایک لبخند تصنعی

حتی اگر عشقی وارد زندگیت بشه باورش نمیکنی و اون تا آخر عمرت برات غریبه ای بیش نیست .

« هرگز نخواهم بخشید کسی را که دلم را زیر پاهایش له کرد و راهش را کشید و رفت ؛ نمی بخشم کسی را که دلم را لرزاند و عاقبت مرا با دلی شکسته تنها گذاشت . هرگز نمی بخشمش ....»

آرزو

زمانیکه یک دختر  دبیرستانی بودم تنها آرزوم این بود که کنکور کاردانی قبول بشم.

شب و روز درس خوندم و تلاش کردم تا بالاخره موفق شدم ؛ با کلی استرس دانشگاه سراسری روزانه قبول شدم

یک سالی گذشت و من به سن ازدواج رسیدم ؛

همیشه آرزوی یک عشق واقعی رو داشتم ؛ یک مرد خوب کسی که خوشبختم کنه ؛ کسی که دوستم داشته باشه . اما من خیلی بی تجربه بودم و نمیتونستم آدما رو بشناسم . نمیتونستم بدی رو درک کنم.

اواخر ترم سه با هزار بیم و امید به عقد علی در اومدم ! اما علی خوابی بیش نبود.

خیلی کوتاه به اندازه ی یک چشم بهم زدن وارد زندگیم شد و دنیام و نابود کرد و رفت ...

من از علی بعد از 3 ماه جداشدم !

اون رفت و من تنها موندم با یک قلب شکسته و یک آرزوی بر بادرفته .

بگذریم که اون روزا چقدر زجر کشیدم ؛ چقدر تحمل کردم ؛ چقدر درد کشیدم و دم نزدم ....

و من فقط فراموش کردم و چشمام رو بستم .و فراموش کردم که دلی هم داشتم ؛ احساسی هم داشتم ....

زمان گذشت و من برای کنکور کارشناسی شرکت کردم و خوشبختانه موفق شدم

اون روزا خدا خیلی کمکم کرد ؛ کمک کرد از اون منجلاب خودساخته در بیام !

الان آرزوی من دیگه علی نیست ؛

آرزوی من دیگری است ؛ دیگری که وجودش بوی صداقت و مردانگی میدهد.........


دنیای عادلانه

کاش حافظه ی کوتاه مدت داشتم و فراموش میکردم تمام نامردی های عالم را .

تمام بدی ها را ؛ تمام تهمت ها را  ؛ کاش فراموش میکردم که دردی هم دردلم دارم.

کاش هیچ خاطره ی تلخی نداشتم. کاش زندگی روی خوش به من نشان میداد.

و هزار ای کاش دیگر ...

ولی یک چیز را خوب میدانم ؛ میدانم که دنیا چنان بی ارزش و کوتاه است که جایی برای غم خوردن باقی نمی ماند.با این همه به یک چیز اعتقاد قلبی دارم و این است که بدی های دنیا روزی تمام میشود !

و همه ی این درد ها جزئی از سرنوشت  و تقدیر من بوده است.

من عدالت خدا را قبول دارم ؛ اما عادلانه بودن دنیا را قبول ندارم.

دنیا زیباست ؛ اما عادلانه نیست .

دنیای عادلانه یعنی کسی که تنها درد زندگیش درد دندان بوده ؛ به من میگویید از درد های دلت بگو...

عدالت یعنی کسی که معنای درد را نمیفهمد در مقابل کسی است که تمام زندگی اش درد است !

من به عدالت خدا شک ندارم ؛ ما انسانها دنیا را خراب کرده ایم

همین و بس ....


عشق

از تمام حرفای کلیشه ای خسته ام ! از عشقای دروغی خسته ام.

از اونایی که عشق رو زیر سوال می برن خسته ام.اونایی که هرروز عاشق یک نفر میشن !

اونایی که هر روز یک نفر رو بازیچه ی خوشون میکنند خسته ام ؛ اونایی که کلمه ی دوست دارم رو خیلی راحت بیان میکنند بدون اینکه بدونند که عشق اصلا چی هست .

همون آدما خیلی راحت عاشق میشن بدون اینکه مسئولتی داشته باشن در مقابل دلی که عاشقش کردن.

اونا دل شکست رو خوب یاد دارن ؛

از همه ی عشقای الکی و تو خالی خسته ام .از اونایی که عشقشون عشق نیست !

بوی گند هوس میده ... بوی گند خیانت ...

ما آدما معنی عشق واقعی رو نمیدونیم .واسه همینه مدام شکست میخوریم.

عشق و از خودگذشتگی مترادف هم هستن.باید با خودمون فکر کنیم چقدر حاضریم برای عشقمون از خودگذشتگی کنیم؟"

گذشتن از تمام قید و بندهایی که خیلی از آدما براشون مهمه :پول و ثروت و زیبایی .....

همه ی ما آدما یک روزی عشق رو تجربه میکنیم.اما باید راه و رسم عاشقی رو یاد بگیریم.

روزی که دلتنگ شدی ؛ اشک ریختی ؛ قلبت تند تند تپید لحظه ی دیدار بدون عاشقی

و اون روز تو می مانی و دلت .....

به قول شازده کوچولو : « بالاخره یه روزی دلت اهلی یک نفر میشه »

اون روز باید متعهد باشی نسبت به عشقت !

نباید بذاری دلت اهلی هر کس و ناکسی بشه....


پاییز

نمیدونم چرا مدت زمانی است که دیگر علاقه ای به فصل پاییز ندارم.

شاید برای غروب های دلگیرش ؛ یا شاید برای روزهای کوتاه و شب های تاریک و طولانی اش.

با این همه اوصاف جدا از دلگیر بودنش حس میکنم پاییز فصل زندگی نیست ؛ چون خاطرات خوبی از این فصل سال ندارم.این موقع از سال که میشود یادم می افتد که چقدر تنهام !

این موقع سال دلم هرروز و هر ساعت میگیرد.تو این وقت سال چشم هایم مدام اشک دارد و می بارد .

یادم می آید که در همین فصل لعنتی جداشدم.

یادم می آید که چقدر تنها و بی کس شده ام.

« پاییز مرا یاد قلب شکسته ام می اندازد »

یادم می آید که باید تنها قدم بزنم روی این خش خش برگها.وقتی درختان خالی از برگ را می بینم نا خوداگاه یاد «مرگ »می افتم.

این روزها همه چیز بی رنگ شده و رنگ پلید تکرار به خود گرفته .حتی خواب هایم هم تکراری شده .

همه چیز بوی تعفن تکرار به خود گرفته.آدم های تکراری ؛ خیابان های تکراری ؛ لبخند های مصنوعی ؛ آدم های نقاب دار ؛ قبل های یخ زده .این روزها به شدت از تکرار بیزارم. دلم یک تنوع میخواهد .چیزی که با وجود آن زندگی ام رنگ به خود بگیرد.چیزی که در این فصل بی رحم تمام خاطرات بدم را با وجود آن فراموش کنم.

چیزی شبیه یک همراه ؛ یک هم صحبت ؛ کسی که در کنارش زندگی ام رنگ بگیرد.

یک حس غربیبی در اعماق وجودم به من میگوید:بهار می آید .

بهار در راه است و مرا از شکنجه های سخت پاییز نجات میدهد.

بهار می آید و من دوباره عاشق میشوم.

من دلم روشن است! بهار در همین نزدیکی است ...

من شکوفه های بهاری را خواهم دید ؛

روزی که او بیاید من تمام سختی های پاییز را فراموش میکنم و عاشق میشوم ! بهار در همین حوالی است.

من میدانم....


کودکانه

کودکی هایم یادش بخیر .چه زود گذشت کودکی هایم ؛ چه زود محکوم به بزرگسالی شدم.

چه زود قدم به دنیای بزرگسالان گذاشتم بی آنکه خودم بخواهم .

کاش زمان عقب گرد میکرد و من میتوانستم دوباره کودکی را تجربه کنم

کاش پدرم هیچوقت کمرش خم نمیشد ؛ کاش مادرم هیچ موقع دلش غم نداشت.

کاش میشد به زمانی برگردم که میتوانستم با قدرت تمام بدوم ؛

وای دلم برای زمانیکه به مهد میرفتم تنگ شده .دلم برای حوض گوشه ی حیاطمان تنگ شده

دلم برای تاب گوشه ی حیاطمان تنگ شده ؛ برای دوچرخه ی کوچکم

برای جوجه های رنگی ام . برای بنفشه های باغچه مان دلتنگم

یادش بخیر دسته جمعی بالا بلندی بازی میکردیم و من همیشه می باختم.

مهمانی های شب جمعه چقدر خوش میگذشت .رفتن به حصار و لب زودخانه

یادآوری همه ی این خاطرات چشمان را خیس میکند.

دلم آن روزها را میخواهد .حتی اگر بدست داود و امید کتک بخورم .

حتی اگر جوجه رنگی هایم بمیرند ؛ حتی اگر بنشه های باقچه خشک شوند ...

برای معصومیت ازدست رفته ام غمگینم

خدایا : لحظه ای ؛ ثانیه ای کودکی را به من برگردان

میخواهم کودکانه بخندم و میخواهم کودکانه شاد باشم.

میخوام روحم چون کودکی پاک بماند ؛ و چون کودکان انسانها را بی چون و چرا دوست بدارم.

«ای کاش دنیای سرد بزرگسالان رنگ ساده ی کودکی به خود میگرفت . ای کاش ....»

لبخند های تلخ

امروز بعد از یک تاخیر طولانی دوباره اومدم به وبلاگم سر بزنم و درد دلهام رو بنویسم.

راستش تو این مدت خیلی بهم سخت گذشت.روزای خوبی نداشتم

خیلی چیزا دیدم که نباید میدیدم ؛ چشام رو روی خیلی از بدی ها بستم و دم نزدم.

خیلی از حقایق رو نادیده گرفتم .درد هام رو پشت لبخند های تلخم پنهون کردم.

زخم های دلم رو پنهون کردم پشت چهره ی شاد و خندون.

حالا به این نتیجه رسیدم بی تفاوت بودن آدمی رو سخت اذیت میکنه.

دلم میخواد حرف بزنم.بگم که چقدر رنج کشیدم

اما حرفام قبل از بیرون اومدن از حنجره خفه میشه.

دارم ذره ذره آب میشم .اما دیگران لبخندهای منو می بینند

آهای مردم : لبخند های تلخ منو باور نکنید ...