درد ها

گاهی اوقات یه دنیا حس خوب و بد داری که نمیتونی با کسی درمیون بزاری

بله ! بعضی دردها رو نمیشود به کسی گفت ؛ اما شما که غریبه نیستید

چند روزی میشه که خیلی نا آرومم

میخوام چند سطری بنویسم تا شاید آروم تر بشم :


میشود آدم به رویاهایش مهاجرت کند 

و در رویاهایش زندگی کند و در همان جا بمیرد ؟

میشود آدم برود آینده را ببیند ؟

میشود اوضاع هرروز بدتر نشود ؟

میشود آدم ها دل هایشان گرم شود ؟

میشود اشتباهات یکدیگر را ببخشیم ؟

میشود جان و دلمان نرلزذ ؟

میشود کابوس روزهای تلخ تمام شود ؟

میشود به دلخوشی های کوچک امید ببندیم ؟

میشود یک دل خوش داشت یا آشنایی برای دردل ؟

میشود مرهمی پیدا کنیم برای روح های زخم خورده ی مان ؟

میشود عشق هایمان آنقدر عمیق باشد که دل هایمان را گرم کند ؟


میــــــــشود؟!




بدبینی

من همیشه خیلی آدم خوشبینی نبودم

بیشتر اوقات سعی میکردم فاصله ام رو با آدمای اطرافم حفظ کنم 

و  از اینکه کسی زیادی به من نزدیک بشه بیم داشتم .

این روزها نسبت به قبل بدبین تر شدم 

انگار یه نفر درونم نشسته و به من اجازه ی نزدیک شدن به آدما رو نمیده !

درست زمانیکه میخوام به یک نفر اعتماد کنم اون موجود اخماش میره توی هم .

این روزا این موجود زیادی به من امرو نهی میکنه 

زمانیکه احساس تنهایی میکنم و میخوام با یه نفر درددل کنم ؛

اون موجود مانع میشه و به من میگه :

هی جلو تر نرو , دوباره توهم دوستی به سرت نزنه

تا جایی که اختیار تمام و کمال من بدست اون موجود افتاده 

و اجازه نمیده با آدمای اطرافم طرح دوستی بریزم و نسبت اونا خوشبین باشم 

اون موجود چنان تاثیری روی من داشته که نسبت به هیچکس حس خوبی ندارم 

و تنهایی رو ترجیح میدم ....

شروعی دوباره

 * خداونــــــــــــــدا  *

بعضی از حرفها را فقط میتوان به خودت گفت 

آدمیانت اگر حرفهایم راهم بشنوند ساده از کنارم میگذرند  !


عین مهره ای که در بازی مارپلّه نیش خورده است زندگیم را باخته ام

دلم شروعی دوباره را میخواهد ؛ اما توانش را ندارم .

خدایا خسته ام !

میدانم که میدانی !


حضورت را لحظه لحظه در وجودم حس میکنم 

بیا و تنها یاورم باش که جز تو کسی را باور ندارم ....



من آزاد و رها  

گاهی باید جعبه ی آرزوهایت را باز کنی و یه نگاهی هرچند کوتاه به آرزوهایت بیاندازی 

بزرگتر که میشوی ؛ 

آرزوهایـت هم با خودت بزرگ میشوند

تا جایـی که میبینی جعبه ات دیگر جایی ندارد !

مجبـور میشـوی خیـلی از آرزوها را در * دلـت  * دفن کنی 

و با یک داغ سنگین در سینه ات زندگی کنی .


چقدر دلم میخواهد در جعبه ام را بازبگذارم و تمام آرزوهایم را به  دست باد بدهم

و دیگر اثری از آرزوهایم نبینم 

 چقدر دلم میخواهد آزاد و رها زندگی کنم 


بی هیچ حســـــــــــــرتی

بی هیچ آرزویـــــــــــــــی  ...