آرزو
شب و روز درس خوندم و تلاش کردم تا بالاخره موفق شدم ؛ با کلی استرس دانشگاه سراسری روزانه قبول شدم
یک سالی گذشت و من به سن ازدواج رسیدم ؛
همیشه آرزوی یک عشق واقعی رو داشتم ؛ یک مرد خوب کسی که خوشبختم کنه ؛ کسی که دوستم داشته باشه . اما من خیلی بی تجربه بودم و نمیتونستم آدما رو بشناسم . نمیتونستم بدی رو درک کنم.
اواخر ترم سه با هزار بیم و امید به عقد علی در اومدم ! اما علی خوابی بیش نبود.
خیلی کوتاه به اندازه ی یک چشم بهم زدن وارد زندگیم شد و دنیام و نابود کرد و رفت ...
من از علی بعد از 3 ماه جداشدم !
اون رفت و من تنها موندم با یک قلب شکسته و یک آرزوی بر بادرفته .
بگذریم که اون روزا چقدر زجر کشیدم ؛ چقدر تحمل کردم ؛ چقدر درد کشیدم و دم نزدم ....
و من فقط فراموش کردم و چشمام رو بستم .و فراموش کردم که دلی هم داشتم ؛ احساسی هم داشتم ....
زمان گذشت و من برای کنکور کارشناسی شرکت کردم و خوشبختانه موفق شدم
اون روزا خدا خیلی کمکم کرد ؛ کمک کرد از اون منجلاب خودساخته در بیام !
الان آرزوی من دیگه علی نیست ؛
آرزوی من دیگری است ؛ دیگری که وجودش بوی صداقت و مردانگی میدهد.........
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته