امروز زمین خشک دوباره رنگ بارون به خودش گرفت ؛ بوی نم بارون همه جا رو پُر کرده

من عاشق بارونم ؛ عاشق قدم زدن زیر بارون . حتی خیس شدن زیر بارون رو هم دوست دارم.

بارون تُند تر تُند تر شد و من مجبور شدم بارون رو از پشت پنجره تماشا کنم.

روی شیشه ی بخار گرفته ی پنجره دستم رو میکشم .

امروز دلم خیلی گرفته . ناخوداگاه چشام خیس میشه !

زیر لب شعری رو زمزمه میکنم ؛ شعری از « حمید مصدق » که برام پُر از خاطره است :

( وای باران ؛ باران ؛  شیشه ی پنجره را باران شُست ! اما چه کسی از دل من نقش تو را خواهد شُست ؟ )

به فکر فرو میرم .راستش این روزا خیلی نگرانم .نمیدونم چه کسی دوباره به قلبم راه پیدا میکنه .

همینطور که غرق افکارم شدم لحظه ای بیرون رو نگاه میکنم.

بارون نم نم شد . اصلا دلم نمخواد بارون بند بیاد .

پنجره رو باز میکنم . وای چه هوایی .عاشق بوی بارونم ؛ ریه هام رو پُر از هوا میکنم و یک نفس عمیق میکشم.

بی اراده لبخند رو لبام میشنه و من نگرانی هام رو فراموش میکنم .

«کاش همیشه بارون بیاد و من فراموش کنم که چقدر تنها شدم»

حاضر میشم تا برم کلاس !

میخوام کمی قدم بزنم و برای ساعتی هم شده از دغدغه های زندگی دور باشم ....