نمیدونم چرا مدت زمانی است که دیگر علاقه ای به فصل پاییز ندارم.

شاید برای غروب های دلگیرش ؛ یا شاید برای روزهای کوتاه و شب های تاریک و طولانی اش.

با این همه اوصاف جدا از دلگیر بودنش حس میکنم پاییز فصل زندگی نیست ؛ چون خاطرات خوبی از این فصل سال ندارم.این موقع از سال که میشود یادم می افتد که چقدر تنهام !

این موقع سال دلم هرروز و هر ساعت میگیرد.تو این وقت سال چشم هایم مدام اشک دارد و می بارد .

یادم می آید که در همین فصل لعنتی جداشدم.

یادم می آید که چقدر تنها و بی کس شده ام.

« پاییز مرا یاد قلب شکسته ام می اندازد »

یادم می آید که باید تنها قدم بزنم روی این خش خش برگها.وقتی درختان خالی از برگ را می بینم نا خوداگاه یاد «مرگ »می افتم.

این روزها همه چیز بی رنگ شده و رنگ پلید تکرار به خود گرفته .حتی خواب هایم هم تکراری شده .

همه چیز بوی تعفن تکرار به خود گرفته.آدم های تکراری ؛ خیابان های تکراری ؛ لبخند های مصنوعی ؛ آدم های نقاب دار ؛ قبل های یخ زده .این روزها به شدت از تکرار بیزارم. دلم یک تنوع میخواهد .چیزی که با وجود آن زندگی ام رنگ به خود بگیرد.چیزی که در این فصل بی رحم تمام خاطرات بدم را با وجود آن فراموش کنم.

چیزی شبیه یک همراه ؛ یک هم صحبت ؛ کسی که در کنارش زندگی ام رنگ بگیرد.

یک حس غربیبی در اعماق وجودم به من میگوید:بهار می آید .

بهار در راه است و مرا از شکنجه های سخت پاییز نجات میدهد.

بهار می آید و من دوباره عاشق میشوم.

من دلم روشن است! بهار در همین نزدیکی است ...

من شکوفه های بهاری را خواهم دید ؛

روزی که او بیاید من تمام سختی های پاییز را فراموش میکنم و عاشق میشوم ! بهار در همین حوالی است.

من میدانم....