کودکانه
چه زود قدم به دنیای بزرگسالان گذاشتم بی آنکه خودم بخواهم .
کاش زمان عقب گرد میکرد و من میتوانستم دوباره کودکی را تجربه کنم
کاش پدرم هیچوقت کمرش خم نمیشد ؛ کاش مادرم هیچ موقع دلش غم نداشت.
کاش میشد به زمانی برگردم که میتوانستم با قدرت تمام بدوم ؛
وای دلم برای زمانیکه به مهد میرفتم تنگ شده .دلم برای حوض گوشه ی حیاطمان تنگ شده
دلم برای تاب گوشه ی حیاطمان تنگ شده ؛ برای دوچرخه ی کوچکم
برای جوجه های رنگی ام . برای بنفشه های باغچه مان دلتنگم
یادش بخیر دسته جمعی بالا بلندی بازی میکردیم و من همیشه می باختم.
مهمانی های شب جمعه چقدر خوش میگذشت .رفتن به حصار و لب زودخانه
یادآوری همه ی این خاطرات چشمان را خیس میکند.
دلم آن روزها را میخواهد .حتی اگر بدست داود و امید کتک بخورم .
حتی اگر جوجه رنگی هایم بمیرند ؛ حتی اگر بنشه های باقچه خشک شوند ...
برای معصومیت ازدست رفته ام غمگینم
خدایا : لحظه ای ؛ ثانیه ای کودکی را به من برگردان
میخواهم کودکانه بخندم و میخواهم کودکانه شاد باشم.
میخوام روحم چون کودکی پاک بماند ؛ و چون کودکان انسانها را بی چون و چرا دوست بدارم.
«ای کاش دنیای سرد بزرگسالان رنگ ساده ی کودکی به خود میگرفت . ای کاش ....»
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته