اولین روز نوشتن من :

سلام .امروز اولین روزی است که وبلاگم رو درست کردم ، قصدم نوشتم دردل هام هستش ، دردل هایی که تا حالا به هیچکس نگفتم ،دردل هایی که توی دلم دفن کردم و نخواستم به کسی بگم ، اما امروز قصد نوشتن شون رو دارم. بنظرم نوشتن آسون تره تا حرف زدن . نوشتن  دردل هایی که توی دل هستش  ممکنه آرومم کنه ، حس سبک شدن بهم بده چون دیگه نمیتونم حرفام رو تو سینه خفه کنم ، دم نزنم. 

میخوام سبک بشم ، میخوام بنویسم و بنویسم و بنویسم 

اولین روز نوشتم رو به خودم تبریک میگم ...

دنیای متاهلی

توی این مدتی که گذشت تغییرات زیادی توی زندگیم رُخ داد

تقریبا یک ماه از زندگی متاهلی من میگذره

میتونم به جرات بگم دنیاها فرق هست بین زندگی مجردی و متاهلی

اما با این حدود خداروشکر

مثل همیشه راضیم به رضای خدا !

گاهی اوقات اونقد شادم 

گاهی اوقات هم از تصمیمی که گرفتم پشیمون میشم

اما اینو خوب میدونم که دیگه راه برگشتی نیست

بیشتر اوقات تظاهر میکنم که با تمام وجود عاشقشم

بازهم خداروشکر

همین خوبه که نفسی میاد و میره ...

اقتضای طبیعت

روزی مردی ؛ عقربی را دید که درون آب دست و پا میرند 

او تصمیم گرفت که عقرب را نجات دهد 

اما عقرب انگشت او را نیش زد !

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد ؛

اما عقرب بار دیگر هم او را نیش زد .

رهگزری او را دید و پرسید :

« برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی ؟! »

مرد پاسخ داد : 

" این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم "


تقدیم به تمام کسانی که نیش عقرب ها را از دوستان خود خوردند و حرف نزدند

و دوباره عشق ورزیدند ....


آرامش دست نیافتنی

آخیش خیالم راحت شد !

بالاخره این دوسال کارشناسی هم تموم شد 

چقدر منتظر بودم که درسم تموم بشه و یک نفس راحت بکشم .

اما نه ؛ نفس راحت که نمیشه اسمش رو گذاشت

بیشتر که فکر میکنم دلم برای تمام روزای دانشجویی تنگ میشه

دلم برای دوستای خوبم تنگ میشه

برای شیطنت هامون 

برای خنده های زیرزیرکی

گاهی وقتا کلاس مثل بمب منفجر میشد دلیلش هم من بودم 

چقدر حرف میزدیم و پچ پچ میکردیم

این ترم آخری شیطون تر از قبل شده بودم و تمام استادا از دستم شاکی بودن

 ^ ــ ^

دلم برای تمام اینا تنگ میشه .

این روزا که درسم تموم شده بازار خواستگارا هم گرم شده 

و مامان و خاله ها دست به دست هم دادن تا منو عروس کنن !

اما به این راحتیا نمیتونن از شر من راحت بشن

هر دفعه یه بهانه ای میارم ؛

اونا هم خودشون میدونن من فقط بهانه میارم .

اما نه مامان نه خاله ها یه چیز رو نمیدونن

اونا نمیدونن تو دل من چی میگذره ؛

 * اونا نمیدونن نخواستن یعنی چی *

دیگه دلم هیچ چیز و هیچکس رو نمیخواد !

 دلم میخواد خالی بشم از هرچی قید و بند دنیاست

دلم میخواد دور بشم از تمام تعلقات دنیوی ؛

ولی اگه میشه  ؟! آدمی یعنی خواستن 

یکی از خصلت های آدمی هم زیاده خواهیشه .

اما من برخلاف بقیه آدم زیاده خواهی نیستم

فقط دنبال آرامشی میگردم که ازدستش دادم ....


خدا نزدیک است

دلم گرفته از خودم !

به خاطر همه کارایی که میتونستم انجام بدم ؛ اما ندادم .

 منم خیلی راحت میتونستم دروغ بگم

خیلی راحت میتونستم بدی کنم

دل بشکنم 

اما هیچ موقع از جاده ی صداقت خارج نشدم

همیشه سعی کردم کسی ازم آزرده خاطر نشه  ...

نه اینکه نتونم ؛ نخواستم!

نخواستم چون

همیشه ته دلم لرزید 

دلیلش هم این آیه بود :

✿✿ نَحنُ اقربُ الیه من حَبل الوِرید✿✿  ...



انگیزه برای ماندن

دلم میخواست وبلاگم رو حذف کنم

خیلی وقته اینجا دردام رو ننوشتم

دیگه نوشتن هم آرومم نمیکنه !

عادت کردم حرفام رو توی دلم دفن کنم

نوشتن بی فایده است  

نه چیزی از دردای منو کم میکنه ؛ نه اینکه تسکینم میده 

بدتر از همه اینه که آدمی دلش پُر از درد باشه 

اما مجبور بشه همه ی درداش رو توی سینه اش دفن کنه

با یه ظاهر گول زننده و خیلی آروم .


هیچ انگیزه ای ندارم  ...

اگه زنده موندن  و نفس کشیدن هم انگیزه میخواد ؟!

فکر میکنم توی لحظات سخت  تنها یه چیز میتونه آدمو به ادامه ی زندگی وادار کنه

که اونم* انگیزه * است .

 « فکر میکنم برای انجام هر کاری انگیزه لازم باشه »

چیزی که به آدم دلگرمی بده 

اما من اونو ندارم !

شاید هم داشته باشم 

اما این روزا ندارم .

تنها چیزی که این روزا توی زندگی من خلاصه شده این جزوه های درسی مسخره است

که بشدت خسته ام کرده

دلم میخواد چشام  رو روی هم بزارمو برای چند لحظه بمیرم ...





عطر خوش زعفران

یادم می آید زمانیکه کوچکتر بودم و تازه به سن تکلیف رسیده بودم رمضان حال و هوای دیگری داشت ؛
آن روزها رمضان که میرسی عطر خاصی به مشام میرسید
انگار زعفران دَم کرده باشی !
مردم مهربان تر میشدند
آشنا تر میشدند 
یک شادی مشترک قلب هایشان را بهم نزدیک میکرد .
دعای سحر خاصیت این را داشت که جادویت کند 
و حسی شبیه شادی ؛ غم ؛ خواهش و نزدیکی بخدا در دلت موج میزد
 « نمیدانستی تو مهمان خدایی یا او مهمان تو »
مثل رویای کودکی به من نزدیک بودی خدایا !

دلم برای آن روزها تنگ شده ؛

دلم میخواهد مثل همان روزها هرچقدر خواستم صدایت کنم

و مطمئن باشم تو پاسخم  را میدهی

میخوام مطمئن باشم که تنها نیستم !

خدایا شادم به اینکه باز این فرصت بزرگ را در اختیار من گذاشتی تا میهمان تو باشم 

و یقین کنم که میزبانش رهایم نمیکند

میخواهم یقین کنم که میزبانش مهربان است

و او برای دلتنگی های من بهترین درمان است  !


 *رهایم نکن پروردگارم *


عشق یک طرفه

✿✿یه روز میرسه که برای اولین بار قلبت به تپیدن در میاد ✿✿

 این یکی از قشنگ ترین حس های دنیاست !

دلت میخواد تمام احساس بِکر و دست نخورده ات رو تقدیم به اون یه نفر کنی 

توی رویاهات خودت رو کنار اون میبینی ؛ دلت میخواد برای همیشه کنارت بمونه

مدتی که میگذره متوجه میشی اون چنین احساسی رو نسبت به تو نداره

اون از اول هم قلبش متعلق تو نبوده !

زمانی متوجه میشی که اشتباه کردی که تمام قلبت مال اون شده

تصمیم میگیری بهش حق انتخاب بدی  

در کمال ناباوری میبینی که میره و تمام رویاهات رو هم با خودش میبره ...

غرورت بهت اجازه نمیده که ازش بخوای بمونه

اون میره و دنیا روی سرت خراب میشه ؛

زمان که میگذره متوجه میشی نه قلبی داری برای تپیدن و نه هیچ احساسی برات مونده !

بی قرار و بی تاب میشی ؛ حس میکنی دیگه زندگی برات معنا نداره

توی دلت هیچ جایگزینی برای اون پیدا نمیکنی 

دیگه آدم قبل نیستی ؛ حس میکنی یه آدم بدون روح شدی .

اطرافیان که از حالت خبر دارن برات دلسوزی میکنند ؛ بهت دلداری میدن

میگن که باید فراموشش کنی ، میگن که باید به زندگی برگردی

تصمیم خودت رو میگری و عزمت رو جزم میکنی تا فراموشش کنی

سالها میگذره و یه روز به خودت میای و میبینی دیگه نقشی از اون توی زندگیت نیست

 میبینی چقدر خوب موفق شدی فراموشش کنی

زندگیت نسبت به گذشته خیلی بهتره ؛ خیلی چیزا رو داری که اون موقع نداشتی

اما یه چیز رو هیچوقت ندای و اون  ✿✿زندگی بدون عشـــــــــــق✿✿  هستش .

جای عشق توی دلت خالی میبینی 

موقعیت های خوبی برای زندگیت داری ؛ اما عشق هیچکسو باور نداری

دیگه هیچوقت دلت برای کسی به تپیدن در نمیاد 

عشق های یک طرفه خاصیت نابود کنندگی بالایی دارن


 « لعنت بر عشق های یک طرفه  » ...


درد ها

گاهی اوقات یه دنیا حس خوب و بد داری که نمیتونی با کسی درمیون بزاری

بله ! بعضی دردها رو نمیشود به کسی گفت ؛ اما شما که غریبه نیستید

چند روزی میشه که خیلی نا آرومم

میخوام چند سطری بنویسم تا شاید آروم تر بشم :


میشود آدم به رویاهایش مهاجرت کند 

و در رویاهایش زندگی کند و در همان جا بمیرد ؟

میشود آدم برود آینده را ببیند ؟

میشود اوضاع هرروز بدتر نشود ؟

میشود آدم ها دل هایشان گرم شود ؟

میشود اشتباهات یکدیگر را ببخشیم ؟

میشود جان و دلمان نرلزذ ؟

میشود کابوس روزهای تلخ تمام شود ؟

میشود به دلخوشی های کوچک امید ببندیم ؟

میشود یک دل خوش داشت یا آشنایی برای دردل ؟

میشود مرهمی پیدا کنیم برای روح های زخم خورده ی مان ؟

میشود عشق هایمان آنقدر عمیق باشد که دل هایمان را گرم کند ؟


میــــــــشود؟!




بدبینی

من همیشه خیلی آدم خوشبینی نبودم

بیشتر اوقات سعی میکردم فاصله ام رو با آدمای اطرافم حفظ کنم 

و  از اینکه کسی زیادی به من نزدیک بشه بیم داشتم .

این روزها نسبت به قبل بدبین تر شدم 

انگار یه نفر درونم نشسته و به من اجازه ی نزدیک شدن به آدما رو نمیده !

درست زمانیکه میخوام به یک نفر اعتماد کنم اون موجود اخماش میره توی هم .

این روزا این موجود زیادی به من امرو نهی میکنه 

زمانیکه احساس تنهایی میکنم و میخوام با یه نفر درددل کنم ؛

اون موجود مانع میشه و به من میگه :

هی جلو تر نرو , دوباره توهم دوستی به سرت نزنه

تا جایی که اختیار تمام و کمال من بدست اون موجود افتاده 

و اجازه نمیده با آدمای اطرافم طرح دوستی بریزم و نسبت اونا خوشبین باشم 

اون موجود چنان تاثیری روی من داشته که نسبت به هیچکس حس خوبی ندارم 

و تنهایی رو ترجیح میدم ....