بوی عید

مدت زمان طولانی است که دیگر آن حساسیت های گذشته را ندارم

دیگر مسائل بی ارزش ذهنم را درگیر خود نمیکند .

بقول معروف پوست کلفت شده ام !

یادگرفته ام حرف هایم را در کنج سینه مخفی نگاه دارم

یادگرفته ام تنها ماندن بهتر از باهرکسی بودن است .

دیگر عادت کرده ام به سختی ها و ناملایمت های زندگی

آموخته ام گرفتاری بخش جداناشدنی زندگی ما انسان هاست

آموخته ام انسان برابر است با درد و رنچ و سختی .

این روزها میتوانم درک کنم که تا سختی نباشد شادی ها معنا پیدا نمیکند .

این روزها بوی عید را حس میکنم ؛ بوی طراوت و زندگی به مشامم میرسد .

امروز باران زیبایی زمین را خیس کرد

از همان باران هایی که من عاشقش هستم

با وجود این باران احساس شادبی و طراوت میکنم ؛ احساس لطیفی سرتاسر وجود را پر کرد.

حس میکنم میتوانم در برابر ناملایمات زندگی شکیبا تر باشم ! احساس قوی بودن میکنم

این روزها ارزش لحظه هایم را بیشتر میدانم و با تمام وجودم از این روزهای زیبا لذت میبرم .

صدای گام های بهار را با تمام وجودم حس میکنم

بهار در راه است

بوی عطر بهار را حس میکنم

 بی شک این یکی از بهترین حس های زندگیم است ....

طعم تلخ خاطرات

چند روز پیش در کمد اتاقم دنبال چیزی میگشتم .

در حال زیر و رو کردن وسایلم بود که چشمم به  یک کارت افتاد.

کارتی که برایم خیلی آشنا بود . بروی کارت نوشته شده بود :

« از تمام بودنی ها تو فقط از آن من باش ؛ که بغیر با تو بودن دلم آرزو ندارد »

اشک در چشمانم جمع شد ؛ برای لحظه ای حالم بشدت عوض شد ؛

پاهایم بی حس شد و با بی حالی به گوشه ی دیوار تکیه دادم .

چقدر این کارت را دوست داشتم !

خاطراتم یکی یکی در جلوی چشمانم نقش بست .

کارت را در دستم فشار دادم و مچاله اش کردم.

طعم تلخ خاطرات عذابم میدهد !

دیگر باید فراموشش میکردم ؛ اما هنوز گاهی اوقات بی دلیل برایش بی تابی میکنم و اشک میریزم .

هنوز آثار او در زندگیم وجود داشت .


تصمیم خودم را گرفتم ؛ باید آثار او را از زندگیم پاک کنم .

با سرعت به سمت جعبه ی جواهراتم رفتم ؛ حلقه ی نامزدیم را از جعبه بیرون آوردم

دستی بروی نگین های ظریفش کشیدم  و برای آخرین بار داخل انگشتم کردم

چقدر با این حلقه خاطره داشتم ؛ وقتی در دست میکردمش احساس خوشبختی میکردم

چقدر با ذوق و شوق  حلقه ام را خردیده بودیم .به امید روزهای خوشبختی و باهم بودن .

فکر نامردی هایش آزارم داد!

اما من عزمم را جزم کرده بودم ؛ اجازه ندادم خاطراتم مرا وسوسه کند .

فورا حلقه را از دستم خارج کردم و به جعبه اش برگرداندم ؛

این حلقه دیگر به من تعلق نداشت

باید به صاحبش برگردانم !

نباید اجازه دهم طعم تلخ خاطرات آزارم دهد ؛


 فردا روز دیگری است .........