فرشته های کوچک من

برایم دیگر مهم نیست  که او مرا دوست ندارد ؛ مهم این است که من فرشتگانی دارم که با قلب کوچکشان دوستم دارند !

مهم نیست که دیگر او چشم انتظار من نیست ؛ مهم  این است که فرشته های کوچک من هر روز بی قرار آمدن من هستند !

مهم نیست که دیگر آغوش جایی برای من ندارد ؛ مهم این است که من فرشتگان کوچکم را در آغوش میکشم!

مهم نیست که او اشک را به چشمانم آورد ؛مهم این است که فرشتگان کوچکم با قلب های پاکشان امید را به زندگی من آورده اند !

دیگر مهم نیست که از روزگار و نامردی هایش خسته ام ؛ مهم کودکان من هستند همان فرشتگان کوچکم!


«    براستی آنها مرا با زندگی آشتی داده اند     » 


من آموختم که برای خوشبخت شدن نیازمند  وجود او نباشم .

من خوشبختی را بودن در کنار فرشته های کوچکم میدانم ........


یا امام رئوف

جمعه روز شهادت امام مهربانمان بود.

چقدر دلم میخواست در همین لحظه در حرم بودم .

آنجا تنها مکانی است که با یک دل شکسته داخل میشوی و با آرامشی وصف نشدنی خارج میشوی

آنجا تا دلت بخواهد میتوانی اشک بریزی و سبک شوی . 

جایی که کسی دلیل گریه هایت را نمیپرسد ؛ زیرا آنجا مرهمی است برای دل های زخم خورده

هرگاه از این دنیا و آدم هایش دلم میگرد ؛ ناخودآگاه خودم را در حرمت پیدا میکنم !

یا امام رئوف:

 

شفای دلم را فقط از تو میخواهم ....

 

من مدت ها پیش مُرده ام

مدت زمان طولانی است که بی هیچ دلیلی دلتنگ میشوم ؛ بدن اینکه بدانم چرا و علتش چیست .

کسی که سالها پیش در در دلم جای داشت

وحاضر نبودم هیچ موقع کسی را بجای او تحمل کنم ؛ به من خیانت کرد .

در  همان لحظه هایی که من دلتنگ بودم و تا صبح اشک میریختم او در آغوش معشوقه اش بود .

او مرا به خاطر معشوقه اش تنها گذاشت و رفت .....

من یک حس بسیار بدی دارم ؛ که چرا اجازه دادم او  با انگشتان کثیفش تنم را لمس کند .

وقتی فکر میکنم برای اولین بار تنم به وسیله ی یک هرزه لمس شده ؛ از خودم بیزار میشوم !

 هنوز هم جای انگشتان کثیفش را بر بدنم حس میکنم .

دلم میخواهد خودم را بردارم و دور بریزم ....

کسی که هیچگاه لیاقت معصومیت مرا نداشت ؛ او بود .

آنقدر از او انزجار دارم که حتی کسی را ببینم که سایه اش  شبیه او  باشد ؛تمام وجودم به لرزه در می آید

بعد از این همه خیانت از همه میترسم ....

با اینکه خوب میدانم همه ی انسان ها مثل هم نیستند ؛ اما باز هم میترسم .

اعتمادم را نسبت به همه از دست داده ام ؛ 

حس میکنم  مُرده ام  .

و من باید به اجبار  نفس بکشم تا بجای مُرده ها خاکم نکنند .

من از همان 3 سال پیش  دیگر  مُرده ام ؛  از همان روزها دیگر زندگی نمیکنم !

و درسی که زندگی به من داد این بود که :


زندگی اجاریست .......





ای کاش کسی بیاید که ......

چند روز پیش به اصرار مادرم برایم خواستگار آمد.

اما خواستگارم اصلا به دلم نشست !

من خیلی خواسته ی زیادی از طرف مقابلم ندارم ؛ جز اینکه انسانیت در وجودش باشد.

راستش برای من مهربانی و صداقت و پاک بودن طرف مقابلم خیلی ارزش دارد

هیچ موقع دل به مادیات این دنیا نبستم و نمیبندم .

ازدواج برای من وسیله ای است برای رسیدن به آرامش

خوب میدانم که از آن شور و حرارت قبل در من خبری نیست ؛

گاهی اوقات با خودم فکر میکنم این خیانت است که من تمام احساسم را برای کسی هدر دارم که ارزش  دوست داشتن نداشت !

گاهی باخودم فکر میکنم که آن کسی را که من دنبالش هستم اصلا وجودندارد و من باید تا ابد تنها بمانم.

من میترسم از این تنهایی ؛ از زندگی بدون عشق میترسم .

ای کاش کسی بیاید که با وجودش عاشقی برایم تکرار شود .

ای کاش کسی بیاید که تا ابد بماند و در تمام سختی ها همراه من باشد

کسی که هیچ موقع حرفی از رفتن به زبان نیاورد !

کسی که برای همیشه عاشق بماند و مرا بخاطر وجود خودم بخواهد و مرا با تمام کاستی هایم بپذیرد .

کسی که هیچ موقع مرا بخاطر زندگی گذشته ام سرزنش نکند .

کسی که هیچ گاه مرا بخاطر ساده بودنم به سخره نگیرد .

کسی که هیچ گاه از من نخواهد تغییر کنم و مرا بخاطر تفاوتم با دیگر  دختران دوست بدارد .

کسی که ارزش قلب مهربان مرا بفهمد و بداند هیچ چیز در این دنیا به اندازه ی یک قلب پاک و مهربان ارزش ندارد .....





حال مرا نپرس

این روزها اصلا حال خوبی ندارم

روزهایم با صبوری و تحمل بیش از اندازه شب میشود .

از   مدتی پیش کارم را در پیش دبستانی آغاز کردم !

اما با وجود علاقه ای به کارم و بچه ها دارم ؛ گاهی پشیمان میشوم بخاطر تصمیمی که گرفته ام .

این روزها به علت فشار زیاد درس و کار مرتب   کم می آورم و کم می آورم ....

شب ها با فکری خسته و تنی مریض به خواب میروم .

و در خواب هایم نیز مُدام کابوس میبینم .

در خواب اشک میریزم و قتی از خواب بیدار میشوم گوشه ی چشمانم خیس است .

این روزها معنای  آرامش را گُم کرده ام و دلم برای لحظه ای آرامش تنگ است .

این روزها دلم میخواهد با کسی درددل کنم ؛ اما هیچ محرمی ندارم !

این روزها مدُام دلتنگ میشوم !

این روزها درد ناحیه ی سینه ام خیلی بیشتر شده و من رنج کشیدنم را دیگران از پنهان میکنم ...

هیچکس نمیداند درون قلب بیمار من چه میگذرد !


این است حال این روزهای من ؛خواهش میکنم حال مرا نپرس

تا مجبور نباشم تظاهر کنم که حالم خوب است !

حال مرا نپرس ...

خداحافظ پاییز

شبی که گذشت آخرین شب از پاییز بود !

بلند ترین شب سال ...

شبی که گذشت بسیار خاطره انگیز و زیبا بود ؛ لحظات بسیار خوبی که در کنار  خانواده ی عزیزم گذراندم .

مدتی میشد که با تمام وجود شادی نکرده بودم و تا اینقدر شاد نبودم .

و من این شادی را مدیون لطف خدای مهربانم هستم .

با تمام شده فصل پاییز و شروع شدن فصل جدید حس میکنم دلم برای این فصل تنگ میشود.

دلم برای قدم زدن روی برگ های پاییزی تنگ میشود ؛  دلم برای بوی نم باران تنگ میشود ؛

حتی برای روزهای سرد و تاریکش هم دلتنگ میشوم !

این روزها دلم برای فصل پاییز تنگ میشود

چاره ای نیست ؛ باید بپذیرم که عمر مثل باد میگذرد .....

خداحافظ پاییز غم انگیز ؛ خداحافظ غروب های دلگیر ؛ خداحافظ گریه های شبانه ...


خداحافظ پاییز ....