دیگر احساسی ندارم
با و جودت یکی میشه ؛ با تارو پود وجودت گره میخوره ؛ تا آخر عمرت فراموشش نخواهی کرد اولین بار دلت لرزیده .
درست زمانیکه فکر میکنی نمیتونی بدون اون زندگیتو ادامه بدی خیلی راحت تنهات میزاره و میره .....
هرروز دلتنگ تر از روز قبل میشی ؛ هرروز سرخورده تر میشی .با خاطراتت زندگی میکنی و بایاد اون زنده ای .
باخودت تصمیم میگیری دیگه هیچکسو به دلت راه ندی ! میترسی دوباره عاشق بشی و عشقت دوباره .............
بالاخره روزی میرسه که میفهمی دیگه تو قلبت هیچ احساسی نداری
میفهمی چقدر دلت سرد و بی روح شده ؛ خالی از هیچ حسی ؛
حتی گاهی اوقات شک میکنی قلبی هم تو سینه داری
حتی نفس کم میاری برای نفس کشیدن ؛ دیگه از اشک خبری نیست .چشمه ی اشکت خشک میشه
میفهمی نه قلبی داری برای تپیدن و نه اشکی برای ریختن
تبدیل میشی به یک عروسک سرد و بی احساس ؛ بایک لبخند تصنعی
حتی اگر عشقی وارد زندگیت بشه باورش نمیکنی و اون تا آخر عمرت برات غریبه ای بیش نیست .
« هرگز نخواهم بخشید کسی را که دلم را زیر پاهایش له کرد و راهش را کشید و رفت ؛ نمی بخشم کسی را که دلم را لرزاند و عاقبت مرا با دلی شکسته تنها گذاشت . هرگز نمی بخشمش ....»
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته