از زندگیم رضایت دارم ....

امروز اولین دونه های برف زمین رو سفید پوش کرده ؛ و من دوباره تونستم سرمای برف رو حس کنم .

و این حس زیاد خوبی برای من نیست ؛ با این همه از زندگیم رضایت دارم!

این روزها گاه گاهی درد خفیفی در ناحیه ی سینه دارم ؛ دردی که شاید زیاد عمیق نباشد؛

اما این روزها همین درد هم برای من عادت شده و من با آن زندگی میکنم!

دردی که شاید گذرا باشد ؛ اما این روزها همیشه همراه من است.

ومن از این موضوع اصلا شکایت ندارم ؛ و  لبخند را فراموش نمیکنم .

 گاهی آنچنان از ته دل میخندم که حتی خودم هم تعجب میکنم از این شادی های بی علت ....

شادی هایی که گاهی آنچنان مرا میخنداند و لحظه ای بعد اشک درچشمانم جمع میشود !


ولی جدا از همه ی این ها یک نگرانی بزرگ دارم :

چیزی که مرا سخت نگران کرده دخالت های بی مورد والدین و اطرافیانم در مورد زندگی من است

که در بعضی موارد بسیار مرا غمگین میکند ؛ از اینکه مدام برای من تصمیم گیری میکنند ؛ غمگینم .

و خوب میدانم که این دخالت ها همگی از محبت بی نهایت آنها نسبت به من است .

اما من حس خوبی ندارم ؛ این دخالت ها باعث میشود که احساس ضعف کنم .

باعث میشود ضعفی بزرگ در وجودم حس کنم ؛ حس میکنم ابصار زندگیم در دست دیگران است .

و من همچون عروسکی بازیچه ی دست آنها شدم !

شاید مشکلات اخیر باعث شده تا آنها بیشتر به من توجه کنند ؛ اما من نمیتوانم این موضوع را قبول کنم که آنها بجای من تصمیم بگیرند ؛ نه همراه من ....

باید قوی تر باشم

باید قوی باشم و ابصار زندگیم را در دست خودم بگیرم !

میخواهم این ضعف درونی را از خودم دور کنم و قوی تر از گذشته در جاده ی زندگی قدم بگذارم .


با این همه قصد شکایت ندارم ؛ من از زندگیم رضایت دارم  .....

دخترک تنها

دخترک روبروی آیینه ایستاده بود ؛ و با پُشت دست اشک هایش را که ناخودآگاه برروی صورتش نقش بسته بود را پاک میکرد !

دخترک روح حساسی داشت و با کوچکترین حرفی درهم میشکشت .

یاد مکالمه ای افتاد که چند لحظه قبل با دوست صمیمی اش داشت .

سپیده دوست دوران دبیرستانش بود ؛ و اکنون ماه آخر بارداری را میگذراند .

او سپیده را دوست داشت ؛ نه فقط به رغم اینکه دوست قدیمی اش بود . بلکه برای این که او کسی بود که همیشه دلش را شاد میکرد و خنده بر لبانش می آورد !

اما امروز مثل قبل نبود ؛

حرف هایی بین دو دختر رد و بدل شد ؛ که نه تنها دل دخترک شاد نشد ؛ بلکه هاله ای از اشک بر چشمان دخترک نقش بست ؛دخترک دیگر تحمل نداشت  و به مکالمه پایان داد ....

دست هایش را بر روی صورتش گذاشت و آرام آرام اشک ریخت .

دخترک انتظار چنین حرف هایی را از او که دوست چندین ساله اش بود را نداشت ؛

غم بزرگی را در دلش احساس میکرد .

سپیده از تمام مشکلات دخترک  خبر داشت ؛ با این حدود دلش را سخت شکست ....

دخترک حس میکرد زیادی تنها شده ؛ دیگر کسی را نداشت که با تمام وجود بتواند به او اعتماد کند ؛

کسی را نداشت که غم خوارش باشد ؛ او را بفهمد ؛ درکش کند ...

او هیچکس را نداشت ؛ تنهای تنها بود ....

در همین فکر ها بود که مادرش از راه رسید ؛

بلافاصله اشک هایش را پاک کرد و قیافه ی عادی بخود گرفت ؛ خوب میدانست که مادرش تحمل دیدن اشک هایش را ندارد .

او هنوز هم یک نفر را داشت که با تمام وجود دوستش داشت ؛ مادرش ....

دخترک بسوی مادرش رفت ؛ مادرش صورت دخترک را بوسید و موهای بلند خرمایی رنگش را نوازش کرد

دخترک آرام شد ؛ خیلی آرام ؛ دخترک حس خوبی داشت .

هنگام ظهر بود ؛ دخترک مادرش را دید که بروی سجاده اش نماز میخواند .

چقدر مادرش را حین نماز خواندن دوست داشت ؛ براستی مادرش تنها دلخوشی اش در این دنیا بود ....

دخترک زمزمه ی دعا های مادرش را شنید که در دل برای خوشبختی دخترک دعا میکرد .

دخترک دلش شاد شد و لبانش خندید ؛ دخترک دیگر تنها نبود ....

 

اوست تنها  راز دار دلم

این روزها نسبتا روزهای آرامی را پشت سَر میگذار میگذارم .

بدون هیچ دغدغه ای . تقریبا خوب و خوش میگذر این روزگار !

بیشتر از همه فکرم درگیر درس هایم است ؛ دیگر هیچ چیز ذهنم را مشغول خود نمیکند .

فراموش کرده ام تمام تنهایی ها و نامردی های این عالم را

فراموش کردن این همه درد و غم برای دل نازک من کار خیلی سختی بود ؛ با این حدود فراموش کردم ...

هرموقع از این آدمها و نامردی هایشان آزده خاطر میشوم ؛ به یاد می آورم که خدایی دارم که در تمام سختی ها و مشکلات یار و یاور من بوده .

او با تمام بزرگیش به من آموخت که از بنده هایش خواسته ای نداشته باشم ؛

شاید آنقدرها عقلم کامل نباشد که بتوانم سَراز مصلحت الهی دربیاورم ؛ ولی خوب میدانم که کارهای

این دنیا حساب و کتاب دارد !

 

خداوندا :

چند روزی میشود که نمازهای صبحم همگی قضا میشود !

مدتی است از درد دل کردن با اوکه تنها راز دار دلم است محرومم ؛

خدایا به قلب کوچکم بیا !

خوب میدانی که همدمی جز تو ندارم ؛ من آرامش را با تو پیدا کرده ام پروردگارم !

بیا و مثل همیشه دل خسته ام را نورانی کن .

ای تنها راز دار دلم ......

بهای سنگین

امروز صبح اصلا حوصله نداشتم ؛ نمیخواستم قبول کنم که یک روز دیگه شروع شده

بالاخره با یک حالت کسلی از جا بلند شدم ؛ امروز صبح هوا خیلی تاریک و گرفته بود

و از آسمون نم نم بارون می اومد ؛ با اینکه عاشق بارونم اما حوصله ی اونو هم نداشتم

امروز دلم گرفته ؛ اما نمیدونم چرا ؟؟؟

دلم خیلی عجیب گرفته ؛

دلم میخواد بجای اینکه مُدام بغض های گلوم رو فرو بدم ؛ مثل بچگیام سرمو بذارم روی دامن مامانم و بلند بلند گریه کنم .دلم میخواد مثل دختر بچه ها خودمو لوس کنم برای بابام ؛ و با انگشت اشاره کنم و بگم اونا اذیتم کردن ؛ بابام هم بوسم کنه و بگه به حسابشون میرسم .

دلم میخواد مثل همون روزا وقتی دلم گرفت کسی باشه که آرومم کنه !

اما حیف این روزا پشتمو خالی میبینم ...

مامان من خسته ام ؛ من این روزای سخت رو طاقت ندارم.

مامان تو میدونی که من از بچگی بی طاقت بودم ؛ تو میدونی که دلم چقدر کوچیکه ...

یادته وقتی بچه بودم کسی حَق نداشت از گل به من نازک تر بگه ؟

من این روزا خیلی قوی تر شدم ؛ به قول تو خانمی شدم برای خودم .

مامان من میخندم ؛ اما دلم نمیخنده ؛ خیلی وقته که دلم  نمیخنده ...

مامان من هنوز دختر بچه ی لوس قدیمم ؛ فقط با این تفاوت که دلم شکسته .

 مامان دنیا خیلی بی رحمه ! من برای بزرگ شدنم بهای سنگینی دادم ؛

بهایی به سنگینی  « دل شکسته ام » .......


قلبم

روزگاری است که حس میکنم جدا افتادم ازهمه .

حس میکنم مثل بقیه ی آدما نیستم ؛ من بیش از حد احساساتیم ؛ زیادی دل رحم ؛ زیادی مهربون .....

و گاهی اوقات قلبم ؛ این احساس عمیقم بر فکرم غلبه میکنه !

فکر میکنم که همه چی خوبه  و من از زندگیم رضایت کامل دارم ؛ اما ......

اما یک احساس خلاء میکنم ؛ یک چیزی توی زندگیم کم دارم .

چیزی که قلب مرده ی منو دوباره زنده کنه ؛ چیزی که قلبمو دوباره به تپیدن وادارد  !

چیزی شبیه « عشق » ؛ عشقی عمیق و پرحرارت .

من عشق را در زندگیم گُم کردم . جای عشق در زندگی من خالیست .

در زمانیکه از عمرم گذشت ؛ من عشق را افسانه و قصه میدانستم  و هرکسی که از عشقش صحبت میکرد

او را دیوانه میخواندم و در دلم به او میخندیدم .

اما امروز دلم برای عاشقی تنگ شده ؛ دلم یک عشق واقعی میخواهد .

عشقی که قلب پُر احساس مرا راضی را و خشنود کند ؛ عشقی که قلب خسته ی مرا به زندگی برگرداند .

به قول شازده کوچولو : « اگر آدم دل به اهلی شدن بدهد ؛ باید پی گریه را هم به تنش بمالد »

من امروز به کسانیکه از عشق دم میزنند ؛ دیگر نمیخندم و دیگر عشق را افسانه نمیدانم !

عشق حیقیت دارد ؛ عشق وجود دارد ؛ اینو قلبم به من میگوید  .....



روح زخم خورده

چهار روز میشه که از عمل مامان گذشته ؛ شکر خدا مامانم خوبه و دوباره سلامتیش رو بدست آوره

دوباره مثل قبل همه ی اعضای خانواده منو کنار هم هستیم .

مثل قبل مامانم کنارمه و من از این بابت خوشحالم...

خداروشکر خطر رفع شد ؛ دیگه چشام مثل قبل اشک نداره ؛ دیگه نگران مامان نیستم!

اما ........

اما از درون داغون شدم !

هیچکس توی این چند روز حواسش به من نبود ؛ حتی حالمو نپرسیدن

حواسشون به من نبود ؛ نفهمیدن من توی این چندروز چقدر زجر کشیدم و وانمود کردم حالم خوبه ؛

مامانم حالش خوب شد . اما من مریض شدم ؛ روحم مریض شد ؛ روحم زخم شد !

بعد از این همه رنج و عذاب و شب بیداری ؛ نتیجه ای که عایدم شد سلامتی مامان بود

حال خودم هیچ مهم نیست .  این که چقدر عذاب کشیدم مهم نیست ؛ این که روحم زخم بزرگی خورد مهم نیست ؛

گریه ها و هق هق پنهونی من ؛ دور از چشم همه مهم نیست ؛به قول بزرگی این نیز بگذر ...

از خدا میخوام روح زخم خورده ام دوباره خوب بشه و من دوباره به زندگیم برگردم ...