از زندگیم رضایت دارم ....
و این حس زیاد خوبی برای من نیست ؛ با این همه از زندگیم رضایت دارم!
این روزها گاه گاهی درد خفیفی در ناحیه ی سینه دارم ؛ دردی که شاید زیاد عمیق نباشد؛
اما این روزها همین درد هم برای من عادت شده و من با آن زندگی میکنم!
دردی که شاید گذرا باشد ؛ اما این روزها همیشه همراه من است.
ومن از این موضوع اصلا شکایت ندارم ؛ و لبخند را فراموش نمیکنم .
گاهی آنچنان از ته دل میخندم که حتی خودم هم تعجب میکنم از این شادی های بی علت ....
شادی هایی که گاهی آنچنان مرا میخنداند و لحظه ای بعد اشک درچشمانم جمع میشود !
ولی جدا از همه ی این ها یک نگرانی بزرگ دارم :
چیزی که مرا سخت نگران کرده دخالت های بی مورد والدین و اطرافیانم در مورد زندگی من است
که در بعضی موارد بسیار مرا غمگین میکند ؛ از اینکه مدام برای من تصمیم گیری میکنند ؛ غمگینم .
و خوب میدانم که این دخالت ها همگی از محبت بی نهایت آنها نسبت به من است .
اما من حس خوبی ندارم ؛ این دخالت ها باعث میشود که احساس ضعف کنم .
باعث میشود ضعفی بزرگ در وجودم حس کنم ؛ حس میکنم ابصار زندگیم در دست دیگران است .
و من همچون عروسکی بازیچه ی دست آنها شدم !
شاید مشکلات اخیر باعث شده تا آنها بیشتر به من توجه کنند ؛ اما من نمیتوانم این موضوع را قبول کنم که آنها بجای من تصمیم بگیرند ؛ نه همراه من ....
باید قوی تر باشم
باید قوی باشم و ابصار زندگیم را در دست خودم بگیرم !
میخواهم این ضعف درونی را از خودم دور کنم و قوی تر از گذشته در جاده ی زندگی قدم بگذارم .
با این همه قصد شکایت ندارم ؛ من از زندگیم رضایت دارم .....
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته