کمی صبر میخواهم
این روزا هیچکس منو نمیتونه بفهمه . هیچکس...
اتفاقات خوبی توی زندگیم نداشتم
از گرفتاریای این چند روز گرفته ؛ از دل مشغولیام تا عمل مامان...
دیشب رو توی بیمارستان پیش مامان بودم ؛ حتی لحظه ای خواب رو به چشمام ندیدم
چقدر سخته آدم عزیزش رو توی حالت زَجر و مریضی ببینه. خیلی سخته ...
تا صبح بالای سر مامان اشک ریختم و اشک ریختم .
.واقعا حس کردم دیگه صبری برام نمونده .هیچ صبری ندارم
خداوندا از تو خواسته ای دارم :چیز زیادی نمیخواهم
فقط کمی صبر میخواهم ؛ خیلی زیاد نباشد ...
به اندازه ای که این روزهای سخت رو تاب بیاورم و دَم نزنم.
میخواهم به اندازه ای صبور باشم که حتی اگر شکستم ؛ اگر خُرد شدم ؛ نگذارم کسی صدای شکستنم را بفهمد . این روزها خدای صبر شده ام!
اما باز هم کَم می آورم . کَم می آوردم در مقابل ناملایمت های دنیا ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۱ ساعت 18:20 توسط مریم رحیمی
|
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته