این روزا هیچکس منو نمیتونه بفهمه . هیچکس...

اتفاقات خوبی توی زندگیم نداشتم

از گرفتاریای این چند روز گرفته ؛ از دل مشغولیام  تا عمل مامان...

دیشب رو توی بیمارستان پیش مامان بودم ؛ حتی لحظه ای خواب رو به چشمام ندیدم

چقدر سخته آدم عزیزش رو توی حالت زَجر و مریضی ببینه. خیلی سخته ...

تا صبح بالای سر مامان اشک ریختم و اشک ریختم .

.واقعا حس کردم دیگه صبری برام نمونده .هیچ صبری ندارم 

خداوندا از تو خواسته ای دارم :چیز زیادی نمیخواهم

فقط کمی صبر میخواهم ؛ خیلی زیاد نباشد  ...

به اندازه ای که این روزهای سخت رو تاب بیاورم  و دَم نزنم.

میخواهم به اندازه ای صبور باشم که حتی اگر شکستم ؛ اگر خُرد شدم ؛ نگذارم کسی صدای شکستنم را بفهمد . این روزها خدای صبر شده ام!

اما باز هم کَم می آورم . کَم می آوردم در مقابل ناملایمت های دنیا ...