شروعی دوباره

 * خداونــــــــــــــدا  *

بعضی از حرفها را فقط میتوان به خودت گفت 

آدمیانت اگر حرفهایم راهم بشنوند ساده از کنارم میگذرند  !


عین مهره ای که در بازی مارپلّه نیش خورده است زندگیم را باخته ام

دلم شروعی دوباره را میخواهد ؛ اما توانش را ندارم .

خدایا خسته ام !

میدانم که میدانی !


حضورت را لحظه لحظه در وجودم حس میکنم 

بیا و تنها یاورم باش که جز تو کسی را باور ندارم ....



من آزاد و رها  

گاهی باید جعبه ی آرزوهایت را باز کنی و یه نگاهی هرچند کوتاه به آرزوهایت بیاندازی 

بزرگتر که میشوی ؛ 

آرزوهایـت هم با خودت بزرگ میشوند

تا جایـی که میبینی جعبه ات دیگر جایی ندارد !

مجبـور میشـوی خیـلی از آرزوها را در * دلـت  * دفن کنی 

و با یک داغ سنگین در سینه ات زندگی کنی .


چقدر دلم میخواهد در جعبه ام را بازبگذارم و تمام آرزوهایم را به  دست باد بدهم

و دیگر اثری از آرزوهایم نبینم 

 چقدر دلم میخواهد آزاد و رها زندگی کنم 


بی هیچ حســـــــــــــرتی

بی هیچ آرزویـــــــــــــــی  ...


و دوباره تنهایی

امروز برای جمع کردن وسایلم به مهد رفتم

وارد کلاسم که شدم احساس بدی بهم دست  داد 

وقتی نیمکت های خالی بچه ها رو دیدم اشک توی چشام جمع شد 

جای خالی بچه ها رو  حس کردم و اینجا بود که دلم بد جور گرفت !

فکر اینکه دیگه نمیتونم بچه ها رو ببینم آزارم میداد .

یاد روزهای افتادم که از زندگیم سیر شده بودم و برای رهایی از این درد به اینجا اومدم .

چقدر بهشون عادت کرده بودم !

درست زمانی که به خودم اومدم دیدم همه ی زندگیم شده بودند ؛

انگار جزئی از وجودم شده بودند؛ بخش بزرگی از قلبم رو گرفته بودند 

تازه فهمیدم که ندیدن این بچه ها چقدر منو آزار میده .

مثل کسی که عزیزش رو از دست داده باشه احساس تنهایی میکردم

دوباره حس تنهایی سراغم اومده

نه اینکه تنها باشم ؛ کلی آدم دور و برم هست

اما با وجود این آدما هم احساس تنهایی میکنم !


بقول شازده کوچولو :

میلیاردها آدم در کنار هم ؛ اما با درد مشترک که قرن ها از آن میگذرد 


تنهایی و دوباره تنهایی  .....



منتظر تمام شدن

کتابم رو روبرو باز میکنم و چند جمله ای میخونم ؛ خیلی خسته ام  !

چشامو میبندمو با خودم میگم : پس کی تموم میشه این دانشگاه لعنتی ؟

کاش زوتر تموم بشه  .

دانشگاه که میری ؛ مدام میگی کی تموم میشه ؟

کار که  میکنی  ؛ مدام میگی کی تموم میشه ؟

انگار اومدیم برای فرار ؛ برای تموم کردن !

هیچوقت آروم و قرار نداری 

گاهی پیش میاد که بی هدف و بی برنامه فقط روزا رو میگذرونی فقط به امید تموم شدن  .

خودتم نمیدونی که چی میخوای و چی نمیخوای



شاید فقط با « مرگ » میشه به آرامش رسید ....

تنهایم بزار

سخت است با تمام وجود به مردی وفادار بمانی که هیچ موقت نتوانی در قلبش جایی پیدا کنی !


سخت است که تو حتی به یادش هم وفادار بمانی  با اینکه میدانی او با دیگری است 


سخت  با اینکه میدانی او به تو تعلق ندارد اما هنوز روزها را با خیال او سر کنی 


سخت است نسبت به او متعهد بمانی و بدانی او دوستت ندارد ...


سخت است با اینکه میدانی او بر نمیگردد اما در خیالاتت یاد او را زنده نگه داری 


و اجازه ندهی حتی یک نفر از حوالی دلت عبور کند ؛


به من حق بده اگر سخت شده ام 


به من حق بده اگر تنهایی را ترجیح بدهم



سه سال از زندگیم را بپای کسی اشک ریختم که دوستم نداشت !


 او دوستم نداشت ...



باور نمیکنم

امروز هم مثل بقیه ی روزها بچه ها وقت آزاد داشتند برای بازی .

منم هم کتابم  رو گذاشته بودم روی پاهایم و میخوندم در حین خوندن هراز گاهی سرمو بالا می آوردم و 

بازی بچه ها رو نگاه میکردم . روزایی که حوصله داشته باشم خودم هم وارد بازی بچه ها میشم و از نزدیک

 مواظبشون هستم .اما امروز انگار از دنده ی چپ بیدار شده بودم .

توی حال و هوای خودم بودم که یهو صدای نازنین زهرا نظرمو به خودش جلب کرد.

زیاد توجه نکردم ؛ اما چند لحظه بعد دوباره اون صدا رو شنیدم

کتابم رو کنار گذاشتمو نزدیک رفتم ؛ انگار چشام اشتباه میدید .

نازنین زهرا و امیر رضا دوتا از بچه ها شیطون کلاسم بودند !

با دیدن این صحنه چشم هام خیس شد  هیچی نگفتم فقط با شدت اونا رو ازهم جدا کردم

گوششون رو گرفتم و بردومشون بسمت اتاق مدیر ؛ تمام مربیا دورمون جمع شده بودند 

تا حالا هیچکس منو اینقدر عصبانی ندیده بود ؛ احساس ناتوانی میکردم ؛ توی دلم آشوب بود

به کلاسم برگشتمو سرمو گذاشتم روی میز 

خانم مدیر بچه ها رو به کلاس برگردوند ؛ اونا هم به شدت گریه میکردند

صحنه ای چند لحظه پیش دیده بودم از ذهنم خارج نمیشد!

توان حرف زدن نداشتم ؛ احساس گناه میکردم و خودمو درمورد مساله ای که پیش اومده بود مسئول میدونستم

وقتی آروم تر شدم بچه ها رو بغل کردم ؛ طفلیا مدام ازمن عذرخواهی میکردن .

تصمیم گرفتم که مساله رو به خانواده ها اطلاع بدم .

اون روز بعلت اینکه حال خوشی نداشتم زودتر به خونه برگشتم

خواستم کمی استراحت کنم امامدام چهره ی اون دوتا بچه جلوی چشمام بود

لحظه ای خواب به چشمام نرفت .

2-3 روزه که از آن ماجرا میگذره اما هنوز دنبال راه حلی برای این موضوع میگردم .

فکرم بشدت درگیر است  !

با خودم میگم پس تکلیف آن همه روانشناسی که خوندم  چی میشه ؟

و در ذهنم مدام دنبال پیدا کردن چنین برخوردهایی میگردم .....

روزهای سخت

امروز ۸ خرداد است و یک سال از درگذشت دایی ناصرم میگذرد .

مامان امشب به تهران میرود .

حال عجیبی دارم ؛ چشم هایم میسوزد ؛ بغض گلویم را میفشارد .

مثل دختر بچه ها برای نبود مامان دلتنگ میشوم .

در نبودش احساس تنهایی میکنم

راستش این روزها ؛ روزهای خوبی برای من نیست !

مدام اتفاقاتی می افتد که دوستشان ندارم ؛

لحظه ی رفتنش با تمام وجود تنهایی را حس کردم .

مامان تنها کسی بود که وجودش به من دلگرمی میداد ...

بخاطر اطرافیانم مجبورم ظاهرم را حفظ کنم و خونسرد باشم

اما در خلوت خودم یک دل سیر اشک ریختم .

کاش این روزهای  سخت زودتر تمام شود  ...

 

 

 

آدم ها

بعضی از آدم ها آنچنان ساده و زلال هستند که میتوانی تا عمق وجودشان را ببینی !

پر از راستی و درستی .

اما در عوض آدم هایی پیدا میشوند که بویی از انسانیت نبرده اند .

آدم هایی که خودشان را پشت نقاب هایشان پنهان میکنند .

باید اعتراف کنم که از آدم ها میترم ...

خودم را تنها میبینم ؛ در میان آدم هایی که قلب هایشان سیاه شده است  !

خودم را تنها میبینم در میان آدم هایی که هر لحظه رنگ عوض میکنند .

خودم را تنها میبینم در میان انبوهی از آدم ها ...

کاش آدم ها معنای « دوست داشتن » را درک کنند .

کاش آدم ها دوست داشتن را باور کنند .

و بدانند که دوست داشتن چیزی نیست که هرلحظه و هر ثانیه اتفاق بیافتد ؛

و اگر اتفاق بیافتد هرگز فراموش نمیشود !


ای کــــــــــــــــاش آدم ها دلی را نشکنند .......


بلاتکلیفی

 چقدر تلخ است حرف هایی در دلت داشته باشی که نه توان گفتنش را داشته باشی و نه توان نوشتنش را ...

حرف هایی را در دلت پنهان کنی که جز  « خداوند  » از آن خبر نداشته باشد !

دلم میخواهد حرفی بزنم یا چیزی بنویسم ؛ اما نمیتوانم ...

فقط میتوانم بنویسم :

« بلاتکلیفی و انتظار  بدترین درد است »


این خلاصه ی تمام درد های من است !


این همان دردی است که ذره ذره از جانم می کاهد ........

او را پیدا کرده ام

امروز 14 فروردین است .

و کم کم به پایان تعطیلات نوروزی نزدیک میشویم .

بی شک میتوانم بگویم بهترین  تعطیلات عمرم را سپری کردم .

بهترین چیزی که  در این ایام به آن دست یافتم رسیدن به ذهنیتی نو و جدید بود !

مدام با خودم فکر میکردم که چرا نمیتوانم از هیچ کاری لذت ببرم ؟

چرا نمیتوانم از ته دل شاد باشم ؟

چرا نمیتوانم کارهایی را که دوست دارم انجام دهم ؟

بیشتر اوقات با افکار آزار دهنده دست و پنجه نرم میکردم و در آخر افکار شوم و آزار دهنده بر من پیروز میشدند .

مدام میترسیدم؛ ترس از دست دادن کسانی که دوست شان دارم  مرا آزار میداد .

مهترین کاری که در این ایام توانستم انجام دهم تغییر ذهنیت و افکارم بود.

کار ساده ای نبود ؛ اما قادر به انجام این کار شدم .

یادگرفتم شادی را در لحظه ی « حال » پیدا کنم و برای غم هایی که هنوز به سراغم نیامده نگران نباشم .

یادگرفتم حسرت نداشته هایم را نخورم و از داشته هایم لذت ببرم .

راستش حس میکردم چیزی را از دست داده ام

چیزی را گم کرده ام و آن هم بی خبری از قدرت بی انتهای الهی بود !

مدتی است که به او بی توجه بودم

میدانم مشکل از من بود ؛ میخواستم قدم های زندگی را بدون کمک او بردارم

با خود فکر میکردم آنقدر قوی شده ام که بتوانم از عهده ی هر کاری برآیم

اما فهمیدم که چقدر ضعیف و ناتوانم در برابر قدرت الهی .

راستش خیلی خسته بودم

خسته از اینکه هرچه او را صدا میزدم جوابی دریافت نمیکردم

خسته از اینکه هر روز مشکلاتم بیشتر و بیشتر میشد و من هم ناتوان تر میشدم

اما غافل بودم  ؛ غافل از اینکه او همیشه در کنارم بوده .

او همیشه کمکم میکرده اما من وجود او را حس نمیکردم

فهمیدم که نمیتوانم مسیر زندگی را بدون کمک او طی کنم .

اکنون میتوانم به معنای واقعی شاد باشم و از تک تک لحظه هایم لذت ببرم .

خوب میدانم که سختی ها پایدار نیست همانطور که خودش گفته :

 «اِنٌَ مَعَِ عُسراً یُسراً » همانا بعد از هر سختی آسانی است .

اکنون میتوانم بفهمم که من چقدر غافل بودم

من او را گُم کرده بودم ؛ اویی را که همیشه کنارم بوده

هم اکنون که او را پیدا کرده ام دیگر گُم اش نمیکنم

میخواهم حضور خداوند را در تمام لحظه هایم حس کنم و آرامش یابم

این آرامش را با هیچ چیز  در این دنیا عوض نمیکنم ....