منتظر تمام شدن
کتابم رو روبرو باز میکنم و چند جمله ای میخونم ؛ خیلی خسته ام !
چشامو میبندمو با خودم میگم : پس کی تموم میشه این دانشگاه لعنتی ؟
کاش زوتر تموم بشه .
دانشگاه که میری ؛ مدام میگی کی تموم میشه ؟
کار که میکنی ؛ مدام میگی کی تموم میشه ؟
انگار اومدیم برای فرار ؛ برای تموم کردن !
هیچوقت آروم و قرار نداری
گاهی پیش میاد که بی هدف و بی برنامه فقط روزا رو میگذرونی فقط به امید تموم شدن .
خودتم نمیدونی که چی میخوای و چی نمیخوای
شاید فقط با « مرگ » میشه به آرامش رسید ....
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 21:6 توسط مریم رحیمی
|
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته