روزهای سخت
امروز ۸ خرداد است و یک سال از درگذشت دایی ناصرم میگذرد .
مامان امشب به تهران میرود .
حال عجیبی دارم ؛ چشم هایم میسوزد ؛ بغض گلویم را میفشارد .
مثل دختر بچه ها برای نبود مامان دلتنگ میشوم .
در نبودش احساس تنهایی میکنم
راستش این روزها ؛ روزهای خوبی برای من نیست !
مدام اتفاقاتی می افتد که دوستشان ندارم ؛
لحظه ی رفتنش با تمام وجود تنهایی را حس کردم .
مامان تنها کسی بود که وجودش به من دلگرمی میداد ...
بخاطر اطرافیانم مجبورم ظاهرم را حفظ کنم و خونسرد باشم
اما در خلوت خودم یک دل سیر اشک ریختم .
کاش این روزهای سخت زودتر تمام شود ...
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 22:11 توسط مریم رحیمی
|
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته