امروز ۸ خرداد است و یک سال از درگذشت دایی ناصرم میگذرد .

مامان امشب به تهران میرود .

حال عجیبی دارم ؛ چشم هایم میسوزد ؛ بغض گلویم را میفشارد .

مثل دختر بچه ها برای نبود مامان دلتنگ میشوم .

در نبودش احساس تنهایی میکنم

راستش این روزها ؛ روزهای خوبی برای من نیست !

مدام اتفاقاتی می افتد که دوستشان ندارم ؛

لحظه ی رفتنش با تمام وجود تنهایی را حس کردم .

مامان تنها کسی بود که وجودش به من دلگرمی میداد ...

بخاطر اطرافیانم مجبورم ظاهرم را حفظ کنم و خونسرد باشم

اما در خلوت خودم یک دل سیر اشک ریختم .

کاش این روزهای  سخت زودتر تمام شود  ...