باور نمیکنم
منم هم کتابم رو گذاشته بودم روی پاهایم و میخوندم در حین خوندن هراز گاهی سرمو بالا می آوردم و
بازی بچه ها رو نگاه میکردم . روزایی که حوصله داشته باشم خودم هم وارد بازی بچه ها میشم و از نزدیک
مواظبشون هستم .اما امروز انگار از دنده ی چپ بیدار شده بودم .
توی حال و هوای خودم بودم که یهو صدای نازنین زهرا نظرمو به خودش جلب کرد.
زیاد توجه نکردم ؛ اما چند لحظه بعد دوباره اون صدا رو شنیدم
کتابم رو کنار گذاشتمو نزدیک رفتم ؛ انگار چشام اشتباه میدید .
نازنین زهرا و امیر رضا دوتا از بچه ها شیطون کلاسم بودند !
با دیدن این صحنه چشم هام خیس شد هیچی نگفتم فقط با شدت اونا رو ازهم جدا کردم
گوششون رو گرفتم و بردومشون بسمت اتاق مدیر ؛ تمام مربیا دورمون جمع شده بودند
تا حالا هیچکس منو اینقدر عصبانی ندیده بود ؛ احساس ناتوانی میکردم ؛ توی دلم آشوب بود
به کلاسم برگشتمو سرمو گذاشتم روی میز
خانم مدیر بچه ها رو به کلاس برگردوند ؛ اونا هم به شدت گریه میکردند
صحنه ای چند لحظه پیش دیده بودم از ذهنم خارج نمیشد!
توان حرف زدن نداشتم ؛ احساس گناه میکردم و خودمو درمورد مساله ای که پیش اومده بود مسئول میدونستم
وقتی آروم تر شدم بچه ها رو بغل کردم ؛ طفلیا مدام ازمن عذرخواهی میکردن .
تصمیم گرفتم که مساله رو به خانواده ها اطلاع بدم .
اون روز بعلت اینکه حال خوشی نداشتم زودتر به خونه برگشتم
خواستم کمی استراحت کنم امامدام چهره ی اون دوتا بچه جلوی چشمام بود
لحظه ای خواب به چشمام نرفت .
2-3 روزه که از آن ماجرا میگذره اما هنوز دنبال راه حلی برای این موضوع میگردم .
فکرم بشدت درگیر است !
با خودم میگم پس تکلیف آن همه روانشناسی که خوندم چی میشه ؟
و در ذهنم مدام دنبال پیدا کردن چنین برخوردهایی میگردم .....
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته