امروز برای جمع کردن وسایلم به مهد رفتم

وارد کلاسم که شدم احساس بدی بهم دست  داد 

وقتی نیمکت های خالی بچه ها رو دیدم اشک توی چشام جمع شد 

جای خالی بچه ها رو  حس کردم و اینجا بود که دلم بد جور گرفت !

فکر اینکه دیگه نمیتونم بچه ها رو ببینم آزارم میداد .

یاد روزهای افتادم که از زندگیم سیر شده بودم و برای رهایی از این درد به اینجا اومدم .

چقدر بهشون عادت کرده بودم !

درست زمانی که به خودم اومدم دیدم همه ی زندگیم شده بودند ؛

انگار جزئی از وجودم شده بودند؛ بخش بزرگی از قلبم رو گرفته بودند 

تازه فهمیدم که ندیدن این بچه ها چقدر منو آزار میده .

مثل کسی که عزیزش رو از دست داده باشه احساس تنهایی میکردم

دوباره حس تنهایی سراغم اومده

نه اینکه تنها باشم ؛ کلی آدم دور و برم هست

اما با وجود این آدما هم احساس تنهایی میکنم !


بقول شازده کوچولو :

میلیاردها آدم در کنار هم ؛ اما با درد مشترک که قرن ها از آن میگذرد 


تنهایی و دوباره تنهایی  .....