من مدت ها پیش مُرده ام
کسی که سالها پیش در در دلم جای داشت
وحاضر نبودم هیچ موقع کسی را بجای او تحمل کنم ؛ به من خیانت کرد .
در همان لحظه هایی که من دلتنگ بودم و تا صبح اشک میریختم او در آغوش معشوقه اش بود .
او مرا به خاطر معشوقه اش تنها گذاشت و رفت .....
من یک حس بسیار بدی دارم ؛ که چرا اجازه دادم او با انگشتان کثیفش تنم را لمس کند .
وقتی فکر میکنم برای اولین بار تنم به وسیله ی یک هرزه لمس شده ؛ از خودم بیزار میشوم !
هنوز هم جای انگشتان کثیفش را بر بدنم حس میکنم .
دلم میخواهد خودم را بردارم و دور بریزم ....
کسی که هیچگاه لیاقت معصومیت مرا نداشت ؛ او بود .
آنقدر از او انزجار دارم که حتی کسی را ببینم که سایه اش شبیه او باشد ؛تمام وجودم به لرزه در می آید
بعد از این همه خیانت از همه میترسم ....
با اینکه خوب میدانم همه ی انسان ها مثل هم نیستند ؛ اما باز هم میترسم .
اعتمادم را نسبت به همه از دست داده ام ؛
حس میکنم مُرده ام .
و من باید به اجبار نفس بکشم تا بجای مُرده ها خاکم نکنند .
من از همان 3 سال پیش دیگر مُرده ام ؛ از همان روزها دیگر زندگی نمیکنم !
و درسی که زندگی به من داد این بود که :
زندگی اجاریست .......
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته