این روزها اصلا حال خوبی ندارم

روزهایم با صبوری و تحمل بیش از اندازه شب میشود .

از   مدتی پیش کارم را در پیش دبستانی آغاز کردم !

اما با وجود علاقه ای به کارم و بچه ها دارم ؛ گاهی پشیمان میشوم بخاطر تصمیمی که گرفته ام .

این روزها به علت فشار زیاد درس و کار مرتب   کم می آورم و کم می آورم ....

شب ها با فکری خسته و تنی مریض به خواب میروم .

و در خواب هایم نیز مُدام کابوس میبینم .

در خواب اشک میریزم و قتی از خواب بیدار میشوم گوشه ی چشمانم خیس است .

این روزها معنای  آرامش را گُم کرده ام و دلم برای لحظه ای آرامش تنگ است .

این روزها دلم میخواهد با کسی درددل کنم ؛ اما هیچ محرمی ندارم !

این روزها مدُام دلتنگ میشوم !

این روزها درد ناحیه ی سینه ام خیلی بیشتر شده و من رنج کشیدنم را دیگران از پنهان میکنم ...

هیچکس نمیداند درون قلب بیمار من چه میگذرد !


این است حال این روزهای من ؛خواهش میکنم حال مرا نپرس

تا مجبور نباشم تظاهر کنم که حالم خوب است !

حال مرا نپرس ...