روزگاری است که حس میکنم جدا افتادم ازهمه .

حس میکنم مثل بقیه ی آدما نیستم ؛ من بیش از حد احساساتیم ؛ زیادی دل رحم ؛ زیادی مهربون .....

و گاهی اوقات قلبم ؛ این احساس عمیقم بر فکرم غلبه میکنه !

فکر میکنم که همه چی خوبه  و من از زندگیم رضایت کامل دارم ؛ اما ......

اما یک احساس خلاء میکنم ؛ یک چیزی توی زندگیم کم دارم .

چیزی که قلب مرده ی منو دوباره زنده کنه ؛ چیزی که قلبمو دوباره به تپیدن وادارد  !

چیزی شبیه « عشق » ؛ عشقی عمیق و پرحرارت .

من عشق را در زندگیم گُم کردم . جای عشق در زندگی من خالیست .

در زمانیکه از عمرم گذشت ؛ من عشق را افسانه و قصه میدانستم  و هرکسی که از عشقش صحبت میکرد

او را دیوانه میخواندم و در دلم به او میخندیدم .

اما امروز دلم برای عاشقی تنگ شده ؛ دلم یک عشق واقعی میخواهد .

عشقی که قلب پُر احساس مرا راضی را و خشنود کند ؛ عشقی که قلب خسته ی مرا به زندگی برگرداند .

به قول شازده کوچولو : « اگر آدم دل به اهلی شدن بدهد ؛ باید پی گریه را هم به تنش بمالد »

من امروز به کسانیکه از عشق دم میزنند ؛ دیگر نمیخندم و دیگر عشق را افسانه نمیدانم !

عشق حیقیت دارد ؛ عشق وجود دارد ؛ اینو قلبم به من میگوید  .....