روح زخم خورده
دوباره مثل قبل همه ی اعضای خانواده منو کنار هم هستیم .
مثل قبل مامانم کنارمه و من از این بابت خوشحالم...
خداروشکر خطر رفع شد ؛ دیگه چشام مثل قبل اشک نداره ؛ دیگه نگران مامان نیستم!
اما ........
اما از درون داغون شدم !
هیچکس توی این چند روز حواسش به من نبود ؛ حتی حالمو نپرسیدن
حواسشون به من نبود ؛ نفهمیدن من توی این چندروز چقدر زجر کشیدم و وانمود کردم حالم خوبه ؛
مامانم حالش خوب شد . اما من مریض شدم ؛ روحم مریض شد ؛ روحم زخم شد !
بعد از این همه رنج و عذاب و شب بیداری ؛ نتیجه ای که عایدم شد سلامتی مامان بود
حال خودم هیچ مهم نیست . این که چقدر عذاب کشیدم مهم نیست ؛ این که روحم زخم بزرگی خورد مهم نیست ؛
گریه ها و هق هق پنهونی من ؛ دور از چشم همه مهم نیست ؛به قول بزرگی این نیز بگذر ...
از خدا میخوام روح زخم خورده ام دوباره خوب بشه و من دوباره به زندگیم برگردم ...
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته