چهار روز میشه که از عمل مامان گذشته ؛ شکر خدا مامانم خوبه و دوباره سلامتیش رو بدست آوره

دوباره مثل قبل همه ی اعضای خانواده منو کنار هم هستیم .

مثل قبل مامانم کنارمه و من از این بابت خوشحالم...

خداروشکر خطر رفع شد ؛ دیگه چشام مثل قبل اشک نداره ؛ دیگه نگران مامان نیستم!

اما ........

اما از درون داغون شدم !

هیچکس توی این چند روز حواسش به من نبود ؛ حتی حالمو نپرسیدن

حواسشون به من نبود ؛ نفهمیدن من توی این چندروز چقدر زجر کشیدم و وانمود کردم حالم خوبه ؛

مامانم حالش خوب شد . اما من مریض شدم ؛ روحم مریض شد ؛ روحم زخم شد !

بعد از این همه رنج و عذاب و شب بیداری ؛ نتیجه ای که عایدم شد سلامتی مامان بود

حال خودم هیچ مهم نیست .  این که چقدر عذاب کشیدم مهم نیست ؛ این که روحم زخم بزرگی خورد مهم نیست ؛

گریه ها و هق هق پنهونی من ؛ دور از چشم همه مهم نیست ؛به قول بزرگی این نیز بگذر ...

از خدا میخوام روح زخم خورده ام دوباره خوب بشه و من دوباره به زندگیم برگردم ...