امروز اولین دونه های برف زمین رو سفید پوش کرده ؛ و من دوباره تونستم سرمای برف رو حس کنم .

و این حس زیاد خوبی برای من نیست ؛ با این همه از زندگیم رضایت دارم!

این روزها گاه گاهی درد خفیفی در ناحیه ی سینه دارم ؛ دردی که شاید زیاد عمیق نباشد؛

اما این روزها همین درد هم برای من عادت شده و من با آن زندگی میکنم!

دردی که شاید گذرا باشد ؛ اما این روزها همیشه همراه من است.

ومن از این موضوع اصلا شکایت ندارم ؛ و  لبخند را فراموش نمیکنم .

 گاهی آنچنان از ته دل میخندم که حتی خودم هم تعجب میکنم از این شادی های بی علت ....

شادی هایی که گاهی آنچنان مرا میخنداند و لحظه ای بعد اشک درچشمانم جمع میشود !


ولی جدا از همه ی این ها یک نگرانی بزرگ دارم :

چیزی که مرا سخت نگران کرده دخالت های بی مورد والدین و اطرافیانم در مورد زندگی من است

که در بعضی موارد بسیار مرا غمگین میکند ؛ از اینکه مدام برای من تصمیم گیری میکنند ؛ غمگینم .

و خوب میدانم که این دخالت ها همگی از محبت بی نهایت آنها نسبت به من است .

اما من حس خوبی ندارم ؛ این دخالت ها باعث میشود که احساس ضعف کنم .

باعث میشود ضعفی بزرگ در وجودم حس کنم ؛ حس میکنم ابصار زندگیم در دست دیگران است .

و من همچون عروسکی بازیچه ی دست آنها شدم !

شاید مشکلات اخیر باعث شده تا آنها بیشتر به من توجه کنند ؛ اما من نمیتوانم این موضوع را قبول کنم که آنها بجای من تصمیم بگیرند ؛ نه همراه من ....

باید قوی تر باشم

باید قوی باشم و ابصار زندگیم را در دست خودم بگیرم !

میخواهم این ضعف درونی را از خودم دور کنم و قوی تر از گذشته در جاده ی زندگی قدم بگذارم .


با این همه قصد شکایت ندارم ؛ من از زندگیم رضایت دارم  .....