بهای سنگین
امروز صبح اصلا حوصله نداشتم ؛ نمیخواستم قبول کنم که یک روز دیگه شروع شده
بالاخره با یک حالت کسلی از جا بلند شدم ؛ امروز صبح هوا خیلی تاریک و گرفته بود
و از آسمون نم نم بارون می اومد ؛ با اینکه عاشق بارونم اما حوصله ی اونو هم نداشتم
امروز دلم گرفته ؛ اما نمیدونم چرا ؟؟؟
دلم خیلی عجیب گرفته ؛
دلم میخواد بجای اینکه مُدام بغض های گلوم رو فرو بدم ؛ مثل بچگیام سرمو بذارم روی دامن مامانم و بلند بلند گریه کنم .دلم میخواد مثل دختر بچه ها خودمو لوس کنم برای بابام ؛ و با انگشت اشاره کنم و بگم اونا اذیتم کردن ؛ بابام هم بوسم کنه و بگه به حسابشون میرسم .
دلم میخواد مثل همون روزا وقتی دلم گرفت کسی باشه که آرومم کنه !
اما حیف این روزا پشتمو خالی میبینم ...
مامان من خسته ام ؛ من این روزای سخت رو طاقت ندارم.
مامان تو میدونی که من از بچگی بی طاقت بودم ؛ تو میدونی که دلم چقدر کوچیکه ...
یادته وقتی بچه بودم کسی حَق نداشت از گل به من نازک تر بگه ؟
من این روزا خیلی قوی تر شدم ؛ به قول تو خانمی شدم برای خودم .
مامان من میخندم ؛ اما دلم نمیخنده ؛ خیلی وقته که دلم نمیخنده ...
مامان من هنوز دختر بچه ی لوس قدیمم ؛ فقط با این تفاوت که دلم شکسته .
مامان دنیا خیلی بی رحمه ! من برای بزرگ شدنم بهای سنگینی دادم ؛
بهایی به سنگینی « دل شکسته ام » .......
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته