دخترک تنها
دخترک روح حساسی داشت و با کوچکترین حرفی درهم میشکشت .
یاد مکالمه ای افتاد که چند لحظه قبل با دوست صمیمی اش داشت .
سپیده دوست دوران دبیرستانش بود ؛ و اکنون ماه آخر بارداری را میگذراند .
او سپیده را دوست داشت ؛ نه فقط به رغم اینکه دوست قدیمی اش بود . بلکه برای این که او کسی بود که همیشه دلش را شاد میکرد و خنده بر لبانش می آورد !
اما امروز مثل قبل نبود ؛
حرف هایی بین دو دختر رد و بدل شد ؛ که نه تنها دل دخترک شاد نشد ؛ بلکه هاله ای از اشک بر چشمان دخترک نقش بست ؛دخترک دیگر تحمل نداشت و به مکالمه پایان داد ....
دست هایش را بر روی صورتش گذاشت و آرام آرام اشک ریخت .
دخترک انتظار چنین حرف هایی را از او که دوست چندین ساله اش بود را نداشت ؛
غم بزرگی را در دلش احساس میکرد .
سپیده از تمام مشکلات دخترک خبر داشت ؛ با این حدود دلش را سخت شکست ....
دخترک حس میکرد زیادی تنها شده ؛ دیگر کسی را نداشت که با تمام وجود بتواند به او اعتماد کند ؛
کسی را نداشت که غم خوارش باشد ؛ او را بفهمد ؛ درکش کند ...
او هیچکس را نداشت ؛ تنهای تنها بود ....
در همین فکر ها بود که مادرش از راه رسید ؛
بلافاصله اشک هایش را پاک کرد و قیافه ی عادی بخود گرفت ؛ خوب میدانست که مادرش تحمل دیدن اشک هایش را ندارد .
او هنوز هم یک نفر را داشت که با تمام وجود دوستش داشت ؛ مادرش ....
دخترک بسوی مادرش رفت ؛ مادرش صورت دخترک را بوسید و موهای بلند خرمایی رنگش را نوازش کرد
دخترک آرام شد ؛ خیلی آرام ؛ دخترک حس خوبی داشت .
هنگام ظهر بود ؛ دخترک مادرش را دید که بروی سجاده اش نماز میخواند .
چقدر مادرش را حین نماز خواندن دوست داشت ؛ براستی مادرش تنها دلخوشی اش در این دنیا بود ....
دخترک زمزمه ی دعا های مادرش را شنید که در دل برای خوشبختی دخترک دعا میکرد .
دخترک دلش شاد شد و لبانش خندید ؛ دخترک دیگر تنها نبود ....
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته