دخترک روبروی آیینه ایستاده بود ؛ و با پُشت دست اشک هایش را که ناخودآگاه برروی صورتش نقش بسته بود را پاک میکرد !

دخترک روح حساسی داشت و با کوچکترین حرفی درهم میشکشت .

یاد مکالمه ای افتاد که چند لحظه قبل با دوست صمیمی اش داشت .

سپیده دوست دوران دبیرستانش بود ؛ و اکنون ماه آخر بارداری را میگذراند .

او سپیده را دوست داشت ؛ نه فقط به رغم اینکه دوست قدیمی اش بود . بلکه برای این که او کسی بود که همیشه دلش را شاد میکرد و خنده بر لبانش می آورد !

اما امروز مثل قبل نبود ؛

حرف هایی بین دو دختر رد و بدل شد ؛ که نه تنها دل دخترک شاد نشد ؛ بلکه هاله ای از اشک بر چشمان دخترک نقش بست ؛دخترک دیگر تحمل نداشت  و به مکالمه پایان داد ....

دست هایش را بر روی صورتش گذاشت و آرام آرام اشک ریخت .

دخترک انتظار چنین حرف هایی را از او که دوست چندین ساله اش بود را نداشت ؛

غم بزرگی را در دلش احساس میکرد .

سپیده از تمام مشکلات دخترک  خبر داشت ؛ با این حدود دلش را سخت شکست ....

دخترک حس میکرد زیادی تنها شده ؛ دیگر کسی را نداشت که با تمام وجود بتواند به او اعتماد کند ؛

کسی را نداشت که غم خوارش باشد ؛ او را بفهمد ؛ درکش کند ...

او هیچکس را نداشت ؛ تنهای تنها بود ....

در همین فکر ها بود که مادرش از راه رسید ؛

بلافاصله اشک هایش را پاک کرد و قیافه ی عادی بخود گرفت ؛ خوب میدانست که مادرش تحمل دیدن اشک هایش را ندارد .

او هنوز هم یک نفر را داشت که با تمام وجود دوستش داشت ؛ مادرش ....

دخترک بسوی مادرش رفت ؛ مادرش صورت دخترک را بوسید و موهای بلند خرمایی رنگش را نوازش کرد

دخترک آرام شد ؛ خیلی آرام ؛ دخترک حس خوبی داشت .

هنگام ظهر بود ؛ دخترک مادرش را دید که بروی سجاده اش نماز میخواند .

چقدر مادرش را حین نماز خواندن دوست داشت ؛ براستی مادرش تنها دلخوشی اش در این دنیا بود ....

دخترک زمزمه ی دعا های مادرش را شنید که در دل برای خوشبختی دخترک دعا میکرد .

دخترک دلش شاد شد و لبانش خندید ؛ دخترک دیگر تنها نبود ....