یادم می آید زمانیکه کوچکتر بودم و تازه به سن تکلیف رسیده بودم رمضان حال و هوای دیگری داشت ؛
آن روزها رمضان که میرسی عطر خاصی به مشام میرسید
انگار زعفران دَم کرده باشی !
مردم مهربان تر میشدند
آشنا تر میشدند 
یک شادی مشترک قلب هایشان را بهم نزدیک میکرد .
دعای سحر خاصیت این را داشت که جادویت کند 
و حسی شبیه شادی ؛ غم ؛ خواهش و نزدیکی بخدا در دلت موج میزد
 « نمیدانستی تو مهمان خدایی یا او مهمان تو »
مثل رویای کودکی به من نزدیک بودی خدایا !

دلم برای آن روزها تنگ شده ؛

دلم میخواهد مثل همان روزها هرچقدر خواستم صدایت کنم

و مطمئن باشم تو پاسخم  را میدهی

میخوام مطمئن باشم که تنها نیستم !

خدایا شادم به اینکه باز این فرصت بزرگ را در اختیار من گذاشتی تا میهمان تو باشم 

و یقین کنم که میزبانش رهایم نمیکند

میخواهم یقین کنم که میزبانش مهربان است

و او برای دلتنگی های من بهترین درمان است  !


 *رهایم نکن پروردگارم *