آرامش دست نیافتنی
آخیش خیالم راحت شد !
بالاخره این دوسال کارشناسی هم تموم شد
چقدر منتظر بودم که درسم تموم بشه و یک نفس راحت بکشم .
اما نه ؛ نفس راحت که نمیشه اسمش رو گذاشت
بیشتر که فکر میکنم دلم برای تمام روزای دانشجویی تنگ میشه
دلم برای دوستای خوبم تنگ میشه
برای شیطنت هامون
برای خنده های زیرزیرکی
گاهی وقتا کلاس مثل بمب منفجر میشد دلیلش هم من بودم
چقدر حرف میزدیم و پچ پچ میکردیم
این ترم آخری شیطون تر از قبل شده بودم و تمام استادا از دستم شاکی بودن
^ ــ ^
دلم برای تمام اینا تنگ میشه .
این روزا که درسم تموم شده بازار خواستگارا هم گرم شده
و مامان و خاله ها دست به دست هم دادن تا منو عروس کنن !
اما به این راحتیا نمیتونن از شر من راحت بشن
هر دفعه یه بهانه ای میارم ؛
اونا هم خودشون میدونن من فقط بهانه میارم .
اما نه مامان نه خاله ها یه چیز رو نمیدونن
اونا نمیدونن تو دل من چی میگذره ؛
* اونا نمیدونن نخواستن یعنی چی *
دیگه دلم هیچ چیز و هیچکس رو نمیخواد !
دلم میخواد خالی بشم از هرچی قید و بند دنیاست
دلم میخواد دور بشم از تمام تعلقات دنیوی ؛
ولی اگه میشه ؟! آدمی یعنی خواستن
یکی از خصلت های آدمی هم زیاده خواهیشه .
اما من برخلاف بقیه آدم زیاده خواهی نیستم
فقط دنبال آرامشی میگردم که ازدستش دادم ....
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته