دلم میخواست وبلاگم رو حذف کنم

خیلی وقته اینجا دردام رو ننوشتم

دیگه نوشتن هم آرومم نمیکنه !

عادت کردم حرفام رو توی دلم دفن کنم

نوشتن بی فایده است  

نه چیزی از دردای منو کم میکنه ؛ نه اینکه تسکینم میده 

بدتر از همه اینه که آدمی دلش پُر از درد باشه 

اما مجبور بشه همه ی درداش رو توی سینه اش دفن کنه

با یه ظاهر گول زننده و خیلی آروم .


هیچ انگیزه ای ندارم  ...

اگه زنده موندن  و نفس کشیدن هم انگیزه میخواد ؟!

فکر میکنم توی لحظات سخت  تنها یه چیز میتونه آدمو به ادامه ی زندگی وادار کنه

که اونم* انگیزه * است .

 « فکر میکنم برای انجام هر کاری انگیزه لازم باشه »

چیزی که به آدم دلگرمی بده 

اما من اونو ندارم !

شاید هم داشته باشم 

اما این روزا ندارم .

تنها چیزی که این روزا توی زندگی من خلاصه شده این جزوه های درسی مسخره است

که بشدت خسته ام کرده

دلم میخواد چشام  رو روی هم بزارمو برای چند لحظه بمیرم ...