طعم تلخ خاطرات
در حال زیر و رو کردن وسایلم بود که چشمم به یک کارت افتاد.
کارتی که برایم خیلی آشنا بود . بروی کارت نوشته شده بود :
« از تمام بودنی ها تو فقط از آن من باش ؛ که بغیر با تو بودن دلم آرزو ندارد »
اشک در چشمانم جمع شد ؛ برای لحظه ای حالم بشدت عوض شد ؛
پاهایم بی حس شد و با بی حالی به گوشه ی دیوار تکیه دادم .
چقدر این کارت را دوست داشتم !
خاطراتم یکی یکی در جلوی چشمانم نقش بست .
کارت را در دستم فشار دادم و مچاله اش کردم.
طعم تلخ خاطرات عذابم میدهد !
دیگر باید فراموشش میکردم ؛ اما هنوز گاهی اوقات بی دلیل برایش بی تابی میکنم و اشک میریزم .
هنوز آثار او در زندگیم وجود داشت .
تصمیم خودم را گرفتم ؛ باید آثار او را از زندگیم پاک کنم .
با سرعت به سمت جعبه ی جواهراتم رفتم ؛ حلقه ی نامزدیم را از جعبه بیرون آوردم
دستی بروی نگین های ظریفش کشیدم و برای آخرین بار داخل انگشتم کردم
چقدر با این حلقه خاطره داشتم ؛ وقتی در دست میکردمش احساس خوشبختی میکردم
چقدر با ذوق و شوق حلقه ام را خردیده بودیم .به امید روزهای خوشبختی و باهم بودن .
فکر نامردی هایش آزارم داد!
اما من عزمم را جزم کرده بودم ؛ اجازه ندادم خاطراتم مرا وسوسه کند .
فورا حلقه را از دستم خارج کردم و به جعبه اش برگرداندم ؛
این حلقه دیگر به من تعلق نداشت
باید به صاحبش برگردانم !
نباید اجازه دهم طعم تلخ خاطرات آزارم دهد ؛
فردا روز دیگری است .........
وبلاگ درمورد یک سری دردل های خودمه ، به زبون ساده و روان ،چیزایی که ممکته تو زندگی هرکسی اتفاق بیافته