امشب شب تولدم است


به یاد می آورم زمانیکه کودک بودم برای رسیدن روز تولدم لحظه شماری میکردم .

اما غافل بودم از اینکه هر 13 اسفندی که میگذرد مرا به مرگ نزدیک تر میکند !

آن روزها تولدم برایم حال و هوای دیگری داشت

یادش بخیر چه روزهای خوبی را پشت سر گذاشتم .

جشن تولد 10 سالگی ام هیچ موقع از خاطرم پاک نمیشود ؛ آن زمان من کلاس چهارم دبستان بودم

چقدر ذوق و شوق داشتم ؛ یادم می آید شب قبل از تولدم از هیجان خواب به چشمانم نیامد .

12 سال از آن روزها میگذرد و من در حال حاضر بزرگ شده ام .

امسال اصلا دلم نمیخواست روز تولدم فرا برسد ؛ راستش هیچ حال و حوصله نداشتم

در این مدتی که گذشت بسیار غمگین بودم و با یک مشکل بزرگ دست و پنجه نرم میکردم

مادرم با دیدن حال و روز من تدارک جشنی کوچک را داد تا با این بهانه دلم شاد شود .

باید اعتراف کنم که بسیار شادمان شدم

در این شب آرزویی که در دل داشتم سعادت و خوشبختی ام بود ؛ آرزو کردم شادمانی در دلم میهمان شود و هیچ موقع غم در دلم جای نگیرد .

در این شب خیلی ها برایم آرزوی عمر طولانی کردند ؛ اما من عمر طولانی را نمیخواهم

من با عزت زیستن را به داشتن عمری طولانی و بی هدف ترجیح میدهم ...