<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دردل های دل شکسته ی من</title>
<link>https://maary.blogfa.com</link>
<description>در مورد چیزایی که اتفاق افتاده توی زندگیم میخوام بنویسم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 03 Dec 2013 16:12:03 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>دنیای متاهلی</title>
<link>https://maary.blogfa.com/post/55</link>
<description>توی این مدتی که گذشت تغییرات زیادی توی زندگیم رُخ داد تقریبا یک ماه از زندگی متاهلی من میگذره میتونم به جرات بگم دنیاها فرق هست بین زندگی مجردی و متاهلی اما با این حدود خداروشکر مثل همیشه راضیم به رضای خدا ! گاهی اوقات اونقد شادم گاهی اوقات هم از تصمیمی که گرفتم پشیمون میشم اما اینو خوب میدونم که دیگه راه برگشتی نیست بیشتر اوقات تظاهر میکنم که با تمام وجود عاشقشم بازهم خداروشکر همین خوبه که نفسی میاد و میره ...</description>
<pubDate>Tue, 03 Dec 2013 16:12:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>maary</dc:creator>
<guid>maary.blogfa.com/post/55</guid>
</item>
<item>
<title>اقتضای طبیعت</title>
<link>https://maary.blogfa.com/post/54</link>
<description>روزی مردی ؛ عقربی را دید که درون آب دست و پا میرند او تصمیم گرفت که عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نیش زد ! مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد ؛ اما عقرب بار دیگر هم او را نیش زد . رهگزری او را دید و پرسید : « برای چه عقربی را که نیش میزند نجات میدهی ؟! » مرد پاسخ داد : &quot; این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم &quot; تقدیم به تمام کسانی که نیش عقرب ها را از دوستان خود خوردند و حرف نزدند و دوباره عشق ورزیدند ....</description>
<pubDate>Wed, 18 Sep 2013 17:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maary</dc:creator>
<guid>maary.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>آرامش دست نیافتنی </title>
<link>https://maary.blogfa.com/post/53</link>
<description>آخیش خیالم راحت شد ! بالاخره این دوسال کارشناسی هم تموم شد چقدر منتظر بودم که درسم تموم بشه و یک نفس راحت بکشم . اما نه ؛ نفس راحت که نمیشه اسمش رو گذاشت بیشتر که فکر میکنم دلم برای تمام روزای دانشجویی تنگ میشه دلم برای دوستای خوبم تنگ میشه برای شیطنت هامون برای خنده های زیرزیرکی گاهی وقتا کلاس مثل بمب منفجر میشد دلیلش هم من بودم چقدر حرف میزدیم و پچ پچ میکردیم این ترم آخری شیطون تر از قبل شده بودم و تمام استادا از دستم شاکی بودن ^ ــ ^ دلم برای تمام اینا</description>
<pubDate>Fri, 13 Sep 2013 18:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maary</dc:creator>
<guid>maary.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>خدا نزدیک است </title>
<link>https://maary.blogfa.com/post/52</link>
<description>دلم گرفته از خودم ! به خاطر همه کارایی که میتونستم انجام بدم ؛ اما ندادم . منم خیلی راحت میتونستم دروغ بگم خیلی راحت میتونستم بدی کنم دل بشکنم اما هیچ موقع از جاده ی صداقت خارج نشدم همیشه سعی کردم کسی ازم آزرده خاطر نشه ... نه اینکه نتونم ؛ نخواستم! نخواستم چون همیشه ته دلم لرزید دلیلش هم این آیه بود : ✿✿ نَحنُ اقربُ الیه من حَبل الوِرید ✿✿ ...</description>
<pubDate>Thu, 05 Sep 2013 17:51:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>maary</dc:creator>
<guid>maary.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title>انگیزه برای ماندن </title>
<link>https://maary.blogfa.com/post/51</link>
<description>دلم میخواست وبلاگم رو حذف کنم خیلی وقته اینجا دردام رو ننوشتم دیگه نوشتن هم آرومم نمیکنه ! عادت کردم حرفام رو توی دلم دفن کنم نوشتن بی فایده است نه چیزی از دردای منو کم میکنه ؛ نه اینکه تسکینم میده بدتر از همه اینه که آدمی دلش پُر از درد باشه اما مجبور بشه همه ی درداش رو توی سینه اش دفن کنه با یه ظاهر گول زننده و خیلی آروم . هیچ انگیزه ای ندارم ... اگه زنده موندن و نفس کشیدن هم انگیزه میخواد ؟! فکر میکنم توی لحظات سخت تنها یه چیز میتونه آدمو به ادامه ی</description>
<pubDate>Mon, 26 Aug 2013 05:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maary</dc:creator>
<guid>maary.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>عطر خوش زعفران</title>
<link>https://maary.blogfa.com/post/50</link>
<description>یادم می آید زمانیکه کوچکتر بودم و تازه به سن تکلیف رسیده بودم رمضان حال و هوای دیگری داشت ؛ آن روزها رمضان که میرسی عطر خاصی به مشام میرسید انگار زعفران دَم کرده باشی ! مردم مهربان تر میشدند آشنا تر میشدند یک شادی مشترک قلب هایشان را بهم نزدیک میکرد . دعای سحر خاصیت این را داشت که جادویت کند و حسی شبیه شادی ؛ غم ؛ خواهش و نزدیکی بخدا در دلت موج میزد « نمیدانستی تو مهمان خدایی یا او مهمان تو » مثل رویای کودکی به من نزدیک بودی خدایا ! دلم برای آن روزها تنگ</description>
<pubDate>Sat, 03 Aug 2013 19:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maary</dc:creator>
<guid>maary.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>عشق یک طرفه</title>
<link>https://maary.blogfa.com/post/49</link>
<description>✿✿ یه روز میرسه که برای اولین بار قلبت به تپیدن در میاد ✿✿ این یکی از قشنگ ترین حس های دنیاست ! دلت میخواد تمام احساس بِکر و دست نخورده ات رو تقدیم به اون یه نفر کنی توی رویاهات خودت رو کنار اون میبینی ؛ دلت میخواد برای همیشه کنارت بمونه مدتی که میگذره متوجه میشی اون چنین احساسی رو نسبت به تو نداره اون از اول هم قلبش متعلق تو نبوده ! زمانی متوجه میشی که اشتباه کردی که تمام قلبت مال اون شده تصمیم میگیری بهش حق انتخاب بدی در کمال ناباوری میبینی که میره و</description>
<pubDate>Wed, 24 Jul 2013 06:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maary</dc:creator>
<guid>maary.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>درد ها</title>
<link>https://maary.blogfa.com/post/48</link>
<description>گاهی اوقات یه دنیا حس خوب و بد داری که نمیتونی با کسی درمیون بزاری بله ! بعضی دردها رو نمیشود به کسی گفت ؛ اما شما که غریبه نیستید چند روزی میشه که خیلی نا آرومم میخوام چند سطری بنویسم تا شاید آروم تر بشم : میشود آدم به رویاهایش مهاجرت کند و در رویاهایش زندگی کند و در همان جا بمیرد ؟ میشود آدم برود آینده را ببیند ؟ میشود اوضاع هرروز بدتر نشود ؟ میشود آدم ها دل هایشان گرم شود ؟ میشود اشتباهات یکدیگر را ببخشیم ؟ میشود جان و دلمان نرلزذ ؟ میشود کابوس روزهای</description>
<pubDate>Mon, 15 Jul 2013 17:23:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maary</dc:creator>
<guid>maary.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
<item>
<title>بدبینی</title>
<link>https://maary.blogfa.com/post/47</link>
<description>من همیشه خیلی آدم خوشبینی نبودم بیشتر اوقات سعی میکردم فاصله ام رو با آدمای اطرافم حفظ کنم و از اینکه کسی زیادی به من نزدیک بشه بیم داشتم . این روزها نسبت به قبل بدبین تر شدم انگار یه نفر درونم نشسته و به من اجازه ی نزدیک شدن به آدما رو نمیده ! درست زمانیکه میخوام به یک نفر اعتماد کنم اون موجود اخماش میره توی هم . این روزا این موجود زیادی به من امرو نهی میکنه زمانیکه احساس تنهایی میکنم و میخوام با یه نفر درددل کنم ؛ اون موجود مانع میشه و به من میگه : هی</description>
<pubDate>Fri, 05 Jul 2013 09:37:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maary</dc:creator>
<guid>maary.blogfa.com/post/47</guid>
</item>
<item>
<title>شروعی دوباره </title>
<link>https://maary.blogfa.com/post/46</link>
<description>* خداونــــــــــــــدا * بعضی از حرفها را فقط میتوان به خودت گفت آدمیانت اگر حرفهایم راهم بشنوند ساده از کنارم میگذرند ! عین مهره ای که در بازی مارپلّه نیش خورده است زندگیم را باخته ام دلم شروعی دوباره را میخواهد ؛ اما توانش را ندارم . خدایا خسته ام ! میدانم که میدانی ! حضورت را لحظه لحظه در وجودم حس میکنم بیا و تنها یاورم باش که جز تو کسی را باور ندارم ....</description>
<pubDate>Thu, 27 Jun 2013 19:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>maary</dc:creator>
<guid>maary.blogfa.com/post/46</guid>
</item>
</channel>
</rss>
