X
تبلیغات
دردل های دل شکسته ی من - و دوباره تنهایی


در مورد چیزایی که اتفاق افتاده توی زندگیم میخوام بنویسم
by : x-themes
امروز برای جمع کردن وسایلم به مهد رفتم

وارد کلاسم که شدم احساس بدی بهم دست  داد 

وقتی نیمکت های خالی بچه ها رو دیدم اشک توی چشام جمع شد 

جای خالی بچه ها رو  حس کردم و اینجا بود که دلم بد جور گرفت !

فکر اینکه دیگه نمیتونم بچه ها رو ببینم آزارم میداد .

یاد روزهای افتادم که از زندگیم سیر شده بودم و برای رهایی از این درد به اینجا اومدم .

چقدر بهشون عادت کرده بودم !

درست زمانی که به خودم اومدم دیدم همه ی زندگیم شده بودند ؛

انگار جزئی از وجودم شده بودند؛ بخش بزرگی از قلبم رو گرفته بودند 

تازه فهمیدم که ندیدن این بچه ها چقدر منو آزار میده .

مثل کسی که عزیزش رو از دست داده باشه احساس تنهایی میکردم

دوباره حس تنهایی سراغم اومده

نه اینکه تنها باشم ؛ کلی آدم دور و برم هست

اما با وجود این آدما هم احساس تنهایی میکنم !


بقول شازده کوچولو :

میلیاردها آدم در کنار هم ؛ اما با درد مشترک که قرن ها از آن میگذرد 


تنهایی و دوباره تنهایی  .....



پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 22:0 |- مریم رحیمی -|

ϰ-†нêmê§